حال همه ما خوب است

May 16th, 2012

به بهانه نمايشگاه عكس «عزيز ساعتي» در گالري شماره 6


نويسنده: پويان طباطبايي


حياط پر مي شود از لحظه هاي خوب. صداي خنده و گپ هاي خودماني فضا را عطرآگين مي كند. دست مهرباني ظرفي پر از نان و پنير به سمتت دراز مي كند.
ناخودآگاه پرت مي شوي به سال هاي دور: آن روزها كه حال سينمايمان خوب بود. نگاهي به اطراف كه مي اندازي، انگار در يكي از پلاتوهاي كاري «حاتمي» فقيد قدم مي زني. ياد «دلشدگان» مي كني و منتظر شنيدن ديالوگ هاي ماندني فيلم «مادر» مي ماني. در ميان تمام اين لحظه هاي ناب، «عزيز ساعتي» بدون دوربين و به آرامي سركي مي كشد و حالي از دوستي جويا و به آني دوباره ميان اين لحظه ها گم مي شود.


عكس هاي نصب شده روي ديوار پر از زندگي است و عزيز ساعتي با وسواس خاصي رنگ مايه هاي تصاوير را به گونه يي تنظيم كرده كه نه تنها كاري چشم نواز به وجود آورده، بلكه از لحاظ تكنيك هاي بصري هم بسيار استوار و محكم شده است. حتي مي شود گفت كه تنظيم مجدد رنگ ها، برخلاف چارچوب كلاسيك عكس ها كه به شيوه و نگاه عزيز ساعتي نزديك تر است، درونمايه يي مدرن به ماهيت اثر اضافه كرده است.


ساعتي در اين نمايشگاه تجربه يي در فضاي مدرن را به علاقه مندان هديه مي دهد.


حضور دوستان قديمي چون حميد جبلي، محمدعلي سپانلو، بهمن فرمان آرا، واروژ كريم مسيحي، امير اثباتي، ليلاحاتمي، علي مصفا و جمشيد ارجمند، اداي احترامي به عزيز ساعتي، علي حاتمي و سينماي زنده و جذابي است كه شايد بيش از يك دهه است دل مان برايش تنگ شده. در اين نمايشگاه شادابي و طراوت تصاوير از قاب بيرون مي زند و در فضاي پرجنب وجوش گالري جريان پيدا مي كند و حاصل پيوندي ميان ديروز و امروز مي شود. تيزبيني و حساسيت عزيز ساعتي تنها به ثبت لحظه هاي ماندگار سينما خلاصه نمي شود و انتخاب چنين موضوعي براي نمايشگاه مذكور، پس از يك دهه كمك مي كند تا ساعتي، بهانه يي شود تا «ساعتي» را همگي زندگي كنيم.


روزنامه اعتماد


۲۴/۲/۱۳۹۱


خط‌ مشي شما چيست

April 29th, 2012


محسن وزيري‌مقدم

براي شناسايي و معرفي اتفاقي برجسته در فضاي تجسمي يك كشور، بايد كندوكاوي در نحوه انتخاب آثار و چرايي نمايش آنها در نمايشگاه‌هاي آن كشور داشت. در يك دهه گذشته در ايران، كارهاي متعددي ديده‌ام كه به لحاظ تكنيك اجرايي، قوي و خوب بوده، اما يادمان نرود كه نقاشي خوب كردن با نقاشي بي‌سابقه كردن فرق زيادي دارد. اگر به كارهاي اين افراد به عنوان منتقد هنري نگاهي بيندازيم، گروهي از اندي وارهول پيروي كرده، گروه ديگري از روي دست هنرمندان آمريكايي كه اكشن پينتينگ مي‌كنند كپي كرده‌اند و آن يكي گروه هم مستقيما از روي دست نقاشان كوبيسم كشيده‌اند، كه از لحاظ تكنيكي بسيار خوب بوده اما فاقد اورژيناليتي يا ابتكار هنري هستند. اكثريت كارهاي روي ديوار، پيروي از سبك‌هايي است كه امروزه ديگر پيشرو نيستند و زمان‌شان كمي گذشته است.


از طرف ديگر افزايش چشمگير هنر وارداتي غربي مانند ويديو آرت، هنرهاي كانسپچوال يا مفهومي و پرفورمنس يا هنر اجرا در گالري‌هاي شهر، فارغ از آگاهي كامل از هويت و چرايي چنين پديده‌هاي هنري شايد برجسته‌ترين تحول يك دهه گذشته باشد كه شخصا نه رابطه‌اي با آنها برقرار كرده‌ام و نه آن را نقطه پيشرفتي مي‌خوانم. گالري‌دار، سهم بزرگي در معرفي هنر روز و هنرمندان واقعي دارد. در گالري‌هاي حرفه‌اي جهان يا سبكي حمايت مي‌شود، يا سبكي معرفي شده و استمرار نمايش پيدا مي‌كند، در صورتي كه در اينجا حتي در گالري‌هاي خوب قديمي، روند نمايشي به‌گونه‌اي‌است كه روزي نمايشي از كارهاي مينياتور ديده مي‌شود و نمايش بعدي آبستره است و روز ديگر اجراي پرفورمنس دارد. سوال اينجاست كه خط‌مشي شما چيست؟


اخيرا شنيده‌ام كه مي‌گويند در تهران حدود شش‌هزار نقاش فعاليت مي‌كنند. گروهي نيز افزايش تعداد گالري‌ها در چندسال گذشته در ايران را نكته مثبتي در زمينه بازار هنري و ارتقاي سطح هنري مي‌دانند. در شهر رم كه سال‌هاست در آن سكونت دارم يا شهر بزرگ تورونتو كانادا كه با دوستان هنرمندش آشنايي دارم شايد به سختي بتوان ۵۰۰ يا ۶۰۰ هنرمند را برگزيد. گالري‌هاي خوب هنري هم كه در شهرهاي بزرگ جهان وجود دارند، انگشت‌شمارند. اما متاسفانه در ايران، آنها كه مي‌خواهند سرشناس بشوند يا از تنهايي در بيايند، بدون داشتن پيشينه هنري و كار در چنين زمينه‌اي، از ثروت‌شان استفاده كرده و زيرزمين خانه‌هاي گران‌قيمت‌شان را تبديل به گالري كرده‌اند. در چنين فضاهايي تنها كارهاي سفارشي، رابطه‌اي و آنها كه پولي مي‌دهند تا كارشان به نمايش در بيايد به چشم مي‌خورد و نشانه‌اي از كار هنري ديده نمي‌شود. بايد صراحتا گفت كه به اندازه بيشتر شدن چنين گالري‌هايي در ايران، عرضه كارهاي مبتذل هم زياد شده است. البته خريداران آن آثار هم اغلب فاميل‌هاي صاحب نمايش و عده‌اي نوكيسه بيسواد هستند. در چنين آشفته بازار هنري اين زيرزمين‌ها تبديل شده‌اند به دكاني براي معروف شدن گروهي و ثروتمند شدن گروهي ديگر بدون توجه به ارزش‌هاي اثر و خالق آن.


تلاش براي بالا بردن سطح هنر و فرهنگ را بايد از مدارس شروع كرد. بايد در دبستان رابطه ديدن، نگاه كردن و ادراك را به كودكان آموخت. متاسفانه علاقه‌مندان به هنر در ايران، اكثرا پس از اتمام مدرك تحصيلي ديپلم، تازه به كلاس‌هاي آموزشي كشيده مي‌شوند و بدتر آنكه پس از اتمام يك يا دو ترم بلافاصله نمايشگاهي برپا مي‌كنند.


كمبود گالري‌دار آشنا به هنر، فقدان منتقد هنري،عدم آموزش هنر در مقطع پايه آموزشي، كمبود پژوهش‌گر هنري و روزنامه‌نگار آشنا با هنر معاصر، نه‌تنها گامي در جهت پيشرفت هنر و فرهنگ ايران در يك دهه گذشته برنداشته است، بلكه زمينه گوشه‌گيري و گاها مهاجرت معدود هنرمندان واقعي ايران را فراهم كرده و منجر به تخريب و عقبگرد در زمينه هنر شده است



شنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۹۱ – روزنامه شرق

April 23rd, 2012

عكاسي، تنها هنر نيست؟


كامران عدل


يك روز هم كه خواستيم يك جرعه آب خوش، و، بدون درگيري نوش‌جان كنيم، اين آقاي «روبرت صافاريان»، آن را از ما دريغ داشت.


آقاي صافاريان عزيز، مثل اينكه شما هر روز مقالات‌تان را، از نيويورك براي شرق‌ اي‌ميل مي‌كنيد. و، نمي‌دانيد كه همه‌‌مان در همه‌ امورات، داراي ديپلم‌هاي فوق‌تخصص هستيم. شما، فقط همين اقتصاد را ملاحظه كن. همه، يا وارد‌كننده هستند يا صادر كننده. همه، اقتصاددان هستند. و، هر روز، تمام كالاها ده، بيست‌ درصد‌ گران مي‌شود. در محفلي، اعلام بفرماييد كه سمت چپ دل‌تان درد مي‌كند. همه، درباره‌ همان سمت چپ كذا، اظهارنظر مي‌كنند. و، اگر در آن جمع، دكتري باشد كه به شما بگويد كه بايد به‌يك متخصص مراجعه كنيد، همه، عرض كردم همه، به ‌آن پزشك خواهند گفت: بابا شما دوكتورا كه چيزي سرتون نميشه. و، اگر خداي نكرده، دوتا ماشين به‌هم بمالند، تمام ترافيك تهران مختل خواهد شد زيرا كه، همه مي‌خواهند نگاهي كارشناسانه، به‌صحنه بيندازند. و، اظهارنظري كنند.


10روز پيش، «علي مفاخري» تصويرساز، كه در پاريس كار مي‌كند و «اصلان ارفع»، عكاس خبري، كه سال گذشته نمايشگاهي از موادمخدر در پاريس داشت و روزنامه‌هاي ليبراسيون و لوموند و مجله‌ي پاري‌ماچ درباره‌ آن نمايشگاه بسيار نوشتند، نزد من بودند. مي‌گفتم: ساليان بسياري است كه مي‌گويم عكاسي، سخت‌ترين شغل دنياست زيرا پارامترهايي كه در كيفيت آن دخالت دارند بسيار زياد هستند.


حالا ببينيد، كه چه بلايي سر ما نازل شده است؟ از يك طرف گرافيست‌ها هستند. كه، قبل از آنكه نطفه‌ آنها بسته شود، خداوند، آنها را عكاس مي‌كند. حين بارداري، گرافيست مي‌شوند. و، در موقع تولد، آن تكه‌شان كه عكاس است اول به‌دنيا مي‌آيد. دوم، آرشيتكت‌ها هستند. كه، در موقع تشكيل نطفه، عكاس مي‌شوند. و، پس از اتمام تحصيلات معماري است كه آرشيتكت مي‌شوند. تنها جماعتي كه خيلي دير وقت، يعني در موقعي كه خيلي معروف شدند عكاس مي‌شوند، جماعت كارگردان‌ و هنرپيشه‌هاي سينما هستند (البته دوست خودم عباس كيارستمي جزء اينها نيست). چند چشمه، از اين جريانات برايتان مي‌نويسم. تا، حرف من را باور كنيد.


از ساختماني عكاسي كردم، كه جايزه‌ مجله‌ معمار را برد. معمار اين ساختمان، عكس‌ها را به جايزه‌ معماري بارسلون فرستاد. كه، در آن مسابقه، اثر مورد بحث، در بين 15 اثر معماري برجسته‌ جهان قرار گرفت.
مدتي از اين جريان گذشت و صاحب ساختمان، تصميم گرفت تا كاتالوگي از اين كار تهيه كند. وقتي، عكس‌ها را به‌گرافيست‌ها داد، آنها گفتند كه عكس‌ها خوب نيستند و بايد خودشان از ساختمان عكاسي كنند. يك مورد ديگر، گرافيستي از من پرسيد كه از چه دوربيني براي عكاسي استفاده مي‌كني. من هم، مارك و مدل دوربين‌ام را به‌او گفتم.


جواب داد، كه نه. تو نمي‌داني كه فلان دوربين چه مزيتي به‌دوربين تو دارد؟ آقاي صافاريان، نمي‌دانم كه شما چند سال پيش دانشجو بوديد؟ كه جماعت به‌شما مي‌گفتند: كه عجب دوربين خوبي داري!؟ هنوز هم، همان دوران است. و اندر باب آرشيتكت‌ها. معماري، روزي، ضمن صحبت، به‌من گفت: مي‌دوني كامي جون؟ ما معمارا، چون پرسپكتيو بلديم، هممون دوربين به دستيم. گفتم: مهندس، پس ما عكاسا خيلي احمقو عقب‌افتاده‌ايم كه مي‌ريم سه سال درس مي‌خونيمو سه چهارسالم شاگردي مي‌كنيم، تا عكاس بشيم. همون كه يكي دو ماه بريم پرسپكتيو ياد بگيريمو عكاس بشيم ديگه. اين ديالوگ، بدون ذكر نام معمار، مقاله‌اي شد به‌نام «پيدا كنيد پرتقال‌فروش» را كه در مجله‌ معمار به‌چاپ رسيد.


حالا برويم سر قشر هنرپيشه‌ها و كارگردانان. دو سه سال پيش، در مجموعه‌ صبا، اكسپوي عكس و نقاشي برگزار كردند. كه، هيچ كس، چيزي نفروخت. الا هنرپيشه‌ها. بحث‌ها و درگيري‌هايي، پيش آمد. كه پس‌لرزه‌هاي آن، نصيب من شد. عرض كردم كه:


متاسفانه پول و ثروت، در دست بي‌ريشه‌هاست. اينها، براي اينكه خودشان را نشان بدهند، بايد آپارتمان در بالاترين نقطه‌ي تهران بخرند. و، ماشين بنز سوار شوند، كه آن را بكنند توي چش آدمهايي. كه، از همان قماش خودشان هستند. خانم‌ها، يعني مامان‌شان، انگشتر پنج‌ميليارد تومني بخرد كه بكند توي چش قمرخانم، زن فلاني. برويد توي خيابان‌هاي بالاي شهر. و، تماشا كنيد. كه هرشب، اين جماعت دارند لوپ مي‌زنند توي اين خيابان‌ها. كه چي؟


تفاوت دارند اين جماعت با من، كه وقتي يك بنزسوار، توي خيابان مي‌بينم، مي‌گويم: يا خودش دزد است يا باباش. حالا، مي‌خواهيد كه اين جماعت بيايد از من عكس بخرد؟ كه بگويد آن را از كامران عدل خريدم. كه، بگويند، كامران عدل ديگر كدام خري است؟ مي‌رود، از يك هنرپيشه‌ معروف مي‌خرد، كه مثل بنزاش، بكند توي چش رقيب. افتاد؟


صفحه آخر (20) / روزنامه شرق

نبرد با فراموشي

April 23rd, 2012


در حاشيه اعطاي جايزه پوليتزر عكاسي به مسعود حسيني


نويسنده: آلفرد يعقوب زاده عكاس خبري

دوربين عكاسي در مناطق جنگي يك نشانه است؛ نشانه اي كه هويت صاحب آن را مشخص مي كند: «عكاس جنگ». اين را بر اساس تجربه مي گويم. خبرنگار بودن در چنين موقعيتي مهم است و نه مليت و مذهب. مردم عادي در شرايط جنگي و بحراني با خبرنگاران راحت برخورد مي كنند، چون مشكلاتي دارند و مايل هستند خبرنگاران حرف ها و موقعيت آنان را به جهان منتقل كنند. البته توجه داشته باشيد كه يك عكاس خبري بايد با فرهنگ منطقه اي كه در آن مشغول به كار است تا حدودي آشنا باشد. عكاس خبري بايد به اشكال مختلف به مردم حسن نيت خود را ثابت كند. بايد نشان دهيد كه بي طرف هستيد و تنها به عنوان يك شاهد عمل خواهيد كرد.


كار عكاسي خبري كمتر باعث تغيير چيزي مي شود. اما حداقل مردم جهان را با رويدادهاي ساير نقاط آشنا مي كند. به طور مثال آن زمان كه در كردستان بودم با پوشش خبري اوضاع توانستيم پول زيادي براي آسيب ديدگان جمع آوري كنيم. با گزارش هاي خبري نمي توان جنگ را به اتمام رساند اما مي توان به بهبود وضعيت آسيب ديدگان كمك كرد. عكس خبري باعث مي شود مردم و مقامات يا رسانه ها درباره يك موضوع دردآور انساني به بحث بپردازند و آن را فراموش نكنند. عكاسي جنگ ثبت لحظاتي است كه بايد در حافظه بشر و در تاريخ تمدن باقي بماند. ما جمع آوري كنندگان خاطرات تصوري ساكنان كره زمين هستيم. نمي توانيم يك تنه دنيا را تغيير دهيم اما مي توانيم با تلاش خود به تغييرات كمك كنيم. بعضي مواقع عكاسان خبري احساساتي مي شوند. اما فضاي مناطق جنگي شكل ديگري است. تو مشغول كار هستي و به هيچ چيز جز ثبت رويداد فكر نمي كني، اما پس از خروج از منطقه جنگي پرسش هايي برايت پيش مي آيد.


درباره توجه جهانيان به عكس خبري جنگ و به خصوص نهادهايي چون پوليتزر و ورلدپرس فتو بايد بگويم كه اين علاقه به دليل اهميت تاريخي و ثبت همان لحظاتي است كه قبلانيز به آن اشاره كردم. براي تمامي اين نهاد ها ارزش هاي انساني در درجه اول اهميت است. واضح است كه يك عكس درباره موضوعي مثل نسل كشي از موضوعي مانند عروسي يك خواننده يا شاهزاده، بسيار مهم تر است. عروسي يا ميهماني جنبه تاريخي و اسنادي ندارد. اما عكاسي از يك قتل عام نمونه اي است از اشتباهات بشر كه بايد تبديل به درسي عبرت آموز شود.


عكاسان جنگ مهم هستند، چون با زحمت فراوان و قبول خطرات متعدد به پوشش خبري جنگ ها مي پردازند. كاري كه هركسي از عهده آن برنمي آيد. اما همين عكاسان جنگ به راحتي فراموش مي شوند. آنان جمع آوران و تشكيل دهندگان حافظه تاريخي جهان هستند كه با فراموشي مي جنگند.


 روزنامه شرق ، شماره 1510 به تاريخ 3/2/91، صفحه 15 (ادب و هنر)

زمین سوخته؛ گفت‌وگوی لیلی گلستان با احمد محمود

April 21st, 2012

احمد محمود

گلستان: زمین سوخته را به محض انتشار خواندم و حالا بعد از دوازده سال دوباره آن را خواندم. عجیب است که این‌بار تاثیر کتاب بر من بیشتر از بار اول بود. فکر می‌کنم به دلیل این است که از جنگ دور شده‌ایم و بهتر و درست‌تر می‌توانیم به زشتی‌ها و ترسیدن‌ها و دلهره‌هایش فکر کنیم. در آن زمان، در درون ماجرا بودیم و به قول معروف خیلی «حالیمان» نبود. این‌بار به هنگام خواندن کتاب حال و روز خوبی نداشتم و بدجوری تاثیر گذاشته بود. من فکر می‌کنم هرچه از عمر این کتاب بگذرد، تاثیرش بیشتر می‌شود و بتدریج می‌تواند جزو کتاب‌های مرجع درباره‌ی جنگ ایران و عراق به شمار آید.


محمود: بله، وقتی این کتاب را می‌نوشتم، می‌دانستم که بعدها بهتر شناخته خواهد شد. منتشر که شد کسانی به عنوان کاری کم‌ارزش از آن یاد کردند. می‌دانستم- همانطور که اشاره کردید- حسّش نکرده‌اند. درون ماجرا بودند و گرم بودند. باید به خود می‌آمدند تا درد را بفهمند. می‌دانم که این کتاب، ده بیست سال دیگر معنای دیگری پیدا خواهد کرد. در مورد زمین سوخته، به چند نکته باید اشاره کنم…



زمین سوخته حکایت سه ماه اول جنگ است، در این سه ماه اول جنگ، حتی تا مدت‌ها بعد هیچ‌یک از مناطق مختلف کشور، از اتفاقاتی که در مناطق نزدیک به جبهه افتاده بود، خیلی جدی خبر نداشت. چیزهایی می‌شنیدند، اما نه حس ‌می‌کردند و نه باور. تهران زندگی آرامی داشت، در حالی‌که از جنوب غرب تا شمال غرب، خط مرزی کشور پیوسته زیر توپ و موشک و گلوله‌های عراق بود. مردم تا چیزی در حدود هشتاد کیلومتر درون این خط مرزی گرفتار مصیبت بودند. ارتش مجهز و تا دندان مسلح عراق، غافلگیرانه حمله کرده بود و پیش آمده بود تا جایی‌که با توپ، شهرها را می‌زد- توپ‌هایی که فقط ده دوازده کیلومتر برد داشتند- و این در شرایطی بود که ما در گیر تبعات انقلاب بودیم. نیروهای نظامی ما هیچ‌گونه آمادگی نداشتند. کاملا غافلگیر شده بودیم. معذالک مردم مقاومت کردند.


نمونه این مقاومت را می‌توانیم در خرمشهر ببینیم که مردم خود شهر و بیشتر جوان‌ها با یک تفنگ ساده در برابر تانک‌های عراق مقاومت کردند که بعد از چهل روز شهر سقوط کرد. در آن موقع واقعا خانواده‌ها شقه شقه شدند. یکی‌شان جبهه بود، یکی‌شان مجروح در بیمارستان، یکی‌شان گم شده یا اسیر شده، یکی دوتای‌شان هم راه افتاده بودند و رفته بودند در اردوگاه‌هایی ساکن شده بودند که هنوز اردوگاه نبودند و هنوز تجهیزاتی نداشتند. عده‌ای هم مهاجرت کردند. در شهرهای دیگر با مهاجرین بسیار بد رفتار شد. با آنها به‌عنوان فراری و نامرد روبرو می‌شدند، بی‌اینکه واقعا حس کنند که چه اتفاقی افتاده است. خود من و خانواده‌ام مستقیما این درد را حس کردیم. بخصوص که در همان سه ماه اول بود که برادرم کشته شد. این بود که از تهران راه افتادم و رفتم جنوب، رفتم اهواز، رفتم سوسنگرد، رفتم هویزه. تمام این مناطق را (که البته راهم نمی‌دادند و باید مجوز می‌داشتم ) رفتم .


تقریبا نزدیک جبهه بودم و به خوبی صدای شلیک گلوله‌ها و صدای انفجار در این مناطق شنیده می‌شد. وقتی برگشتم، واقعا دلم تلنبار شده بود. برادرم هم کشته شده بود دیدم چه مصیبتی را دارم تحمل می‌کنم و مردم چه تحملی دارند و چه آرام‌اند مردم دیگر شهرها. چون تهران تا موشک نخورد، جنگ را حس نکرد. درد من این بی‌حسی و بی‌تفاوتی مناطق دور جنگ بود. دلم می‌خواست لااقل مناطق دیگر مملکت ما بفهمند که چه اتفاقی افتاده است. همین فکر وادارم کرد که بنشینم زمین سوخته را بنویسم. خب نوشتم، از آن هم استقبال شد. سی و سه هزار نسخه در دو چاپ پی‌درپی. وقتی زمین سوخته در آمد، مثل باقی کارهایم کم درباره‌اش نوشتند. کسانی هم که نوشتند، عقیده داشتند که کار کم ارزشی است.


گلستان: شاید در مقایسه بادیگر کارهای شما ارزیابی کرده‌اند که می‌تواند تا حدودی موجه باشد و شاید هم به همان دلیل که گفتم، درون ماجرا نبودند…


محمود: بله، نه مصیبت جنگ را کشیده بودند و نه وحشت جنگ را حس کرده بودند. حتی مرا متهم کردند به جنگ‌طلبی! در حالی‌که توجه نداشتند که طرح، طرح تجزیه خوزستان بود. هشتاد کیلومتر پیش آمده بودند، خلیج فارس شده بود خلیج عربی. نقشه چاپ شده را از تلویزیون عراق- که از اهواز دیده می‌شد- دیده بودم. خرمشهر شده بود «المحمره». یعنی هدف، جدا کردن بخش نفت‌خیز کشورمان بود. پس مردم مقاومت کردند تا نیروهای نظامی به کمکشان رسید. معذالک این مقاومت خیلی راحت نبود.



در خود داستان نشانه‌هایی از مخالفت با نفس جنگ هست، اما مرا متهم کردند به جنگ‌طلبی. به هر حال اگر جنگ‌طلبی معنایش این است، حالا هم هستم. من تا لحظه‌ای که حس کنم دشمن در خاک ما هست، معتقدم باید جنگید. تا زمانی‌که تجاوز پس‌رانده نشود، من جنگ‌طلب هستم. دلیلی نمی‌‌بینم که خاک ما تصرف شود و ساکت باشم. نه، من اول به مملکتم فکر می‌کنم بعد به جهان- یعنی که اول ناسیونالیست هستم و بعد انترناسیونالیست. در زمین سوخته حس ‌می‌شود که پا به پای جنگ، حوادث دیگری هم اتفاق می‌افتد. با کمی دقت باید متوجه این نکات بودو. نکته مهمی که باید در اینجا توضیح داده شود، حرف کسانی از منتقدین است، کسانی که راوی زمین سوخته را منفعل دانسته‌اند و این را نقص کار دانسته‌اند و عقیده دارند که راوی هیچ‌کاری نمی‌کند، و فقط تماشا می‌کند. در حالی که راوی را آگاهانه منفعل کرده‌ام. فقط یک خرده دقت بیشتر می‌خواهد تا بفهمیم چرا راوی منفعل است.


ببینید برای من خیلی راحت بود که راوی را فی‌المثل تبدیل کنم به کارمند راه‌آهن و بعد هم وقتی جایی موشک می‌خورد، بیل بدهم به دستش تا در بیرون کشیدن اجساد از زیر آوار کمک کند. در این‌صورت هم منفعل نبود و هم علت ماندنش معلوم بود. کارمند بود، پس باید می‌ماند. درگیر هم بود با مسائل. این‌کار آسانی بود. اما من آگاهانه، این‌کار را نکردم. آقای براهنی در نقدی که بر زمین سوخته نوشته‌اند، اشاره‌ای به پایان‌بندی داستان دارند. اشاره به انگشت دست محمد مکانیک. چون می‌دانید که دست محمد مکانیک قطع شده و پرت شده است بالای نخل و لای شاخه‌ها گیر کرده است و انگار اشاره می‌کند به راوی. آقای براهنی در توضیح این نکته می‌گویند که انگشت، راوی را متهم می‌کند. اینجا باید توضیح بدهم که درست‌تر و اقعی‌تر و جامع‌تر این است که اشاره این انگشت را تعمیم بدهیم.



ببینید، راوی نویسنده است. نویسنده به اعتباری در لایه بندی روشنفکری، قدر اول را دارد. یعنی کسانی که خلاقیت هنری دارند، قدر اول روشنفکری را دارند. راوی که متهم بشود، روشنفکری و حالت انفعالی روشنفکری است که متهم می‌شود، نه راوی و فقط راوی. در این صحنه یک روشنفکر دیگر هم هست که روبروی راوی ایستاده است ( پس این دو نفر ). وقتی که راوی بی‌حال افتاده و نگاه می‌کند، خبرنگار روزنامه – روزنامه‌نویس- روبرویش ایستاده است و پرسش‌هایی می‌کند. در داستان آمده است که لبان روزنامه نویس می‌جنبد، انگار حرف نمی‌زند ( جنبش لبها و تظاهر به حرف زدن؟ ) صدایش شنیده نمی‌شود، بعد راوی داستان می‌گوید دماغ روزنامه‌نویس را دیدم که خیلی گنده بود ( «گُنده» یا «گَنده» دماغیِ روزنامه‌نویس؟ )، بعد نگاه راوی می‌لغزد رو پیشانی روزنامه‌نگار و بعد؛ بالاتر، دست محمد مکانیک را می‌بیند که به هر دو – راوی و روزنامه‌نویس- اشاره می‌کند و متهم می‌کند؛ که در حقیقت دست محمد مکانیک، نه نویسنده ( راوی ) و یا روزنامه‌نویس را به تنهایی متهم می‌کند که کل روشنفکری منفعل را متهم می‌کند. پیش از این گفته‌ام که اگر قرار باشد کسی در کشورهای جهان سوم روشنفکر باشد، اول باید مقام شهادت را بپذیرد و بعد روشنفکر شود. چون واقعا کار، کار ساده‌ای نیست.


آقای براهنی، ایراد دیگر هم گرفته‌اند. در جایی در قبرستان، محمد مکانیک تفنگ به دست می‌آورد بالای قبر و برای انبوه آدمهایی که شهدا را تشیع کرده‌اند، شعر می‌خواند تا برای رفتن به جبهه تهییج‌شان کند. شعری را که می‌خواند یک شعر ناسالم نیمایی است. شعری که از نظر مضمون اختلالاتی هم دارد. این را بهش توجه داشته‌ام و دارم. آقای براهنی به عنوان نقص می‌گویند شعر ناسالم است و شعر نیمایی درستی نیست که به گمان من حُسن کار همین است. محمد مکانیک که سوادش در حد خواندن شعرهای سنگین نیمایی نیست. یک کارگر کم سواد است. همین قدر که یک شعر برایش تحریک‌آمیز باشد و تهییج بکند کافی است. او نه به فکر سالم بودن شعر است و نه شعر می‌شناسد و نه می‌تواند یک بررسی تطبیقی در اجزای کل محتوای شعر داشته باشد. همین‌قدر که بتواند خودش را تحریک کند و دیگران را تهییج کند کافی‌ست. وقتی کار عیب داشت که یک شعر سالم و سنگین نیمایی بیاورم. برای محمد مکانیک، همین‌قدر که در شعر آمده باشد « ما را چه باک که تهمینه‌های ما، سرشار از نطفه‌ی سهراب‌اند» و یا «ما از سلاله‌ی پولادیم» کافی‌ست.


گلستان: میان کلامتان بگویم، یعنی باز می‌گویم که یکی از خصیصه‌های خوب کار شما همین است که هیچ‌کس هیچ حرف و حرکتی بیش از «همانی» که هست، نه می‌گوید و نه انجام می‌دهد. و همین برقرای ارتباط با آدم‌های قصه‌های شما را راحت می‌کند و همین است که آدم‌ها و حرف‌های‌شان به دل می‌نشینند و به یاد می‌مانند…


محمود: من دیگر حرفی در مورد زمین سوخته ندارم، فقط فکر می‌کنم که در آینده قدرش را بیشتر خواهند دانست.


گلستان: پس از خواندن دوباره کتابهای شما، متوجه نکته‌ای شدم که فکر می‌کنم برای روشن شدن آن باید از شما بپرسم. آدم‌هایی که قرار است در داستان شما بمیرند، از قبل ما را آماده‌ی «نیستی» آنها می‌کنید. آیا این کار آگاهانه است؟
آیا می‌خواهید بیشتر او را دوست بداریم و پس از مرگش بیشتر ناراحت شویم  یا…. مثل خالد زمین سوخته و مثل نوذر در مدار صفر درجه؟


محمود: نه، مطلقا و اصلا آگاهانه نیست. حس من بطور طبیعی در برخورد با این آدم‌ها چنین حسی است. نمی‌دانم، شاید از نظر نوشتن درست نباشد. نمی‌دانم، شاید واقعا درست نباشد که پیشاپیش خواننده حس کند برای اشخاص داستان اتفاق یا اتفاقاتی می‌افتد و از غافلگیر شدن او کم شود – یعنی وقتی آن اتفاق افتاد، خواننده بگوید می‌دانستم، حسش کرده بودم.نمی‌دانم شاید همیشه فکر کرده‌ام آد‌های خوب کمتر توان ادامه زندگی دارند. شاید فکر می‌کنم که زمانه و زندگی آنقدر بد است که تحمل آدم‌های خوب را ندارد، یا عمر، تمام نشده، می‌کُشدشان و یا زنده در گور تنهایی رهاشان می‌کند!


گلستان: در زمین سوخته، اخبار رادیو، شعارها، مسائل تاریخی و اشاره به گذشته تاریخیِ یک مساله، به طور مستند وجود دارد. آیا شما برای نوشتن آنها به مستندات این رویدادها رجوع کرده‌اید؟


محمود: بله، فقط به ذهن و حافظه قانع نشدم و همه مستند هستند.


گلستان: کتاب با راه رفتن راوی در خیابان‌ها آغاز می‌شود، اخبار را از دهان مردم و از گفتگوی مردم با یکدیگر می‌شنود. ما هم با شنیدن حرفهای مردم وارد فضای داستان می‌شویم. و این شروع زیبایی است و بسیار پرداخت ماهرانه‌ای هم دارد، اما انگار خود راوی (نه نویسنده ) هیچ نمی‌داند…


محمود:همانقدر که باید بداند، می‌داند. اما دارد عکس‌العمل مردم را می‌بیند. همه مردم چیزهایی شنیده بودند، هیچ‎کس خبر درست را نمی‌دانست.همه چیز از ابهام به یقین می‌رسید. او هم در حد دیگران می‌داند و نه بیشتر.


گلستان: در کتاب، شایعات خیلی به سرعت به واقعیات تبدیل می‌شوند. مردم خیلی زود اسم اسلحه‌ها و اصطلاحات جنگ را یاد می‌گیرند. آیا در واقعیت هم همین‌طور بود؟


محمود: به همین سرعت بود، همه چیز سریع می‌گذشت فوری اسلحه به دست مردم رسید، فوری سنگرها ساخته شد. واقعا به همین سرعت بود. به علاوه در جریان انقلاب، مردم با جنگ‌افزارهای سبک آشنا شده بودند….


گلستان: دریکی از صحنه‌ها، راوی دارد راه می‌رود، می‌رسد به میدان شهر. مردم پتوها را پهن کرده‌اند و دارند چای می‌خورند، راوی می‌گوید چه دل و دماغی دارند مردم، انگار خانه خودشان است. سماور را روشن کرده‌اند و روی پتو لم داده‌اند. این جمله‌ی «انگار خانه خودشان است» در تمام کتاب مشخص‌تر می‌شود که بله، «خانه خودشان» است.و این جمله بر منِ خواننده اثری ملموس و ظریف و پر حس می‌گذارد. اثری که حاکی از وطن‌پرستیِ مردم است، و همین به نظر من می‌تواند هدف نوشتن این کتاب یا بهتر بگویم انگیزه‌ی نوشتن این کتاب بوده باشد.این کتاب شاید «واقعگرا»ترین کتاب شما است.


محمود: بله، این اثری است کاملا رئالیستی  مبتنی بر حوادث روز.اما نه چنان حوادثی که اثر را به گزارشی روزانه تبدیل کند – زمین سوخته گزارش نیست- هرچه از آن بیشتر فاصله زمانی بگیریم از وجه گزارشیِ آن کاسته می‌شود. هدف من از نوشتن  زمین سوخته این بود که مناطق دیگر مملکت را تا آنجا که بتوانم از فاجعه آگاه کنم. به هر حال آینده تکلیف این کتاب را بهتر روشن خواهد کرد.


——–
برگرفته از کتاب «حکایت حال»، گفت‌وگوی لیلی گلستان با احمد محمود

نوروز مبارک

March 26th, 2012


پویان طباطبایی - نوروز ۱۳۹۱ - pooyan tabatabaei


نوروز یعنی هیچ زمستانی ماندنی نیست

عکاسان برگزیده بخش بیداری اسلامی جوایز خود را پس می‌دهند

March 5th, 2012

مجید سعیدی که از برگزیدگان بخش عکس بیداری اسلامی جشنواره تجسمی فجر است،گفت: عکاسان برگزیده بخش بیداری اسلامی به دلیل رفتار غیرحرفه‌ای داوران جشنواره بین‌المللی تجسمی فجر جوایز خود را پس می‌دهند.



ایلنا: جشنواره تجسمی فجر امسال که شب گذشته(14 اسفند) به کار خود پایان داد، بخش ویژه‌ای داشت که بخش بیداری اسلامی بود. در این بخش هنرمندان در حوزه‌های عکاسی، نقاشی و رشته‌های دیگر تجسمی شرکت کرده‌اند که متاسفانه بنابر وعده‌ای که محمود شالویی داده بود، جایزه اول آن که 50 سکه بهار آزادی به هیچ یک از هنرمندان شرکت‌کننده نرسید.

در این مورد مجید سعیدی در گفتگویی که با ایلنا داشت، گفت که هنرمندان برگزیده بخش عکاسی به دلیل رفتار غیرحرفه‌ای داوران و مسئولان جشنواره، جوایز ناقابل‌شان یعنی دو سکه بهار آزادی را به مسئولان جشنواره برمی‌گردانند.

مجید سعیدی با اشاره به این مطلب افزود: برخی از بخش‌های فرهنگی کشور با نام‌های بزرگ، تبلیغات فراوانی می‌کنند و بودجه زیادی را هم دریافت می‌کنند ولی بودجه را جای مناسب خود هزینه نمی‌کنند مثلا در جشنواره هنرهای تجسمی فجر که شب گذشته جوایز بخش‌های مختلف آن اهدا شد، در بخش بیداری اسلامی که قرار بود 50 سکه به نفر اول اهدا شود، متاسفانه داوران بخش‌های مختلف بخش بیداری اسلامی هیچ هنرمندی را حایز جایزه اول ندانستند.

وی در ادامه گفت: وقتی بودجه جشنواره تامین می‌شود مسئولان برگزاری بودجه را برای تقدیر از فلان داور یا نمایشگاه اختصاصی برای یک هنرمند یا عکاس دیگر هزینه می‌کنند درحالی‌که این بودجه باید برای بخش‌های اصلی این جشنواره یعنی همان وعده‌هایی که داده شده، صرف شود.

سعیدی که تاکنون جوایز بسیاری در عرصه‌های بین‌المللی به دست آورده، با اشاره به عدم حضور عکاسان خارجی در جشنواره‌ای که بین‌المللی است، گفت: هنرمندان عکاس خارجی جشنواره‌های بین‌المللی ایران را قبول ندارند چون در جشنواره‌هایشان جوایزی که به هنرمندان اختصاص می‌یابد یا ناعادلانه به هنرمندان اهدا می‌شود و یا جایزه‌ي اهدایی به دست هنرمند نمی رسد. به عنوان مثال يك هنرمند ايتاليايي به نام ماركو دولل؛ در دوسالانه عكس جهان اسلام رتبه اول را كسب كرد و بايد 20 سكه براي جايزه دريافت مي‌كرد كه هرگز اين جايزه را دريافت نكرد.

وی در ادامه افزود: 4 عکاسی که در بخش بیداری اسلامی بطور مشترک دو سکه ناقابل دریافت کرده‌اند، تاکنون توانسته‌اند در عرصه‌های بین‌المللی خوش بدرخشند. در اينجا این سوال پیش می‌آید که هنرمندان ما برای داوران خارجی حائز جایزه اول و دوم می‌شوند اما داوران ایران، عکاسان کشور خودشان را به عنوان رتبه اول قبول ندارند.

این هنرمند عکاس که در زمان انقلاب لیبی در این کشور حضور داشت، درباره بخش بیداری اسلامی جشنواره عکس گفت: سختی‌ها و دشواری‌های بسیاری را در کشورهایی چون لیبی و مصر گذرانده‌ایم و حتی زخمی هم شده‌ایم اما حالا در بخش بیداری اسلامی به حساب و کتابهایشان که رسید، هیچ هنرمندی به عنوان نفر برگزیده انتخاب نشده و فقط به هر هنرمند 2 سکه و یک تقدیرنامه اختصاص یافته است. این به معنای توهین به هنرمندان به خصوص عکاسانی است که در زمان آشوب‌ و جنگ در کشورهایی چون لیبی و مصر حضور داشته‌اند.

وی در خاتمه با اشاره به برگرداندن جایزه این جشنواره به مسئولان برگزاری گفت: ما چهار عکاس بخش بیداری اسلامی به دلیل این بي‌عدالتی و رفتار غیرحرفه‌ای داوران این جشنواره جایزه خود را به جشنواره پس می‌فرستیم.
پایان پیام





صادق تیرافکن

January 31st, 2012

امروز روزنامه شرق صفحه تجسمی را به صادق تیر افکن عکاس برجسته ایرانی ، تخصص داده.

درعکس وسط صفحه هم صادق با همان کابشن ورزشی آبی رنگ همیشگی، در میان انبوه رنگهای کارهایش تبدیل به  فتومنتاژی جدید تبدیل شده .  درفضای جهانی هنر امروز، صادق تیرافکن و شیرین نشاط به عنوان عکاسان شاخه هنری کاملا شناخته شده هستند.

سال ۲۰۰۶ ، صادق نمایشگاه عکسی در تورنتو داشتبه نام “وسوسه” که بسیار جذاب بود . محمود معراجی، نقاش برجسته ایرانی و دوست عزیزم نظرات جالبی در باره کارهای صادق داشت . امروز بهانه ای شد تا سری به آن نوشته بزنم .


مطلب روزنامه شرق را که پرویز براتی تنظیم کرده از دست ندهید و در ادامه لینک گفتگویم با معراجی را ببینید .


هويت‌هاي چهل‌تكه


پرويز براتي

گذشته، دغدغه عمده صادق تيرافكن است؛ عكاس و هنرمند مفهومي (كانسپچوال آرتيست) كه در آثارش انگاره‌هاي تاريخي را به گفتماني ملموس تبديل مي‌كند. با اينكه بيشتر آثارش به هويت، جنسيت و تقابل‌هاي رخ‌داده بين انسان‌ها در طول تاريخ اشاره دارد، اما همواره با گذشته مشغول گفت و شنود است. تيرافكن در سال ۱۳۴۴ در عراق از پدر و مادري ايراني متولد شد و همراه خانواده در كودكي به ايران بازگشت. او كه هم‌اكنون در تهران زندگي و كار مي‌كند، دانش‌آموخته‌ «عكاسي» از دانشگاه تهران است و عكاسي حرفه‌اي را از سال ۱۳۷۰ آغاز كرده. طي اين مدت توانسته جوايز داخلي و بين‌المللي بسياري را به دست آورد. برخي از آثار اين هنرمند، در مجموعه‌هاي ثابت موزه‌هاي مطرحي چون موزه‌ بروكلين نيويورك، موزه‌ ملي بريتانيا، موزه اروپايي عكس در پاريس، موزه لاكما (لس‌آنجلس) و همچنين موزه هنرهاي معاصر تهران نگهداري مي‌شود و شماري از آنها هم تاكنون در حراج‌هاي معتبر هنري در لندن، نيويورك و دوبي به فروش رسيده‌اند. شعبه‌ گالري اعتماد در دوبي اخيرا ميزبان نمايشگاه انفرادي صادق تيرافكن بود. در اين نمايشگاه تعدادي از فتومونتاژهاي اين هنرمند با عنوان «0611» به نمايش درآمد. اين هنرمند شناخته‌شده‌ ايراني در اين نمايشگاه همچون كارهاي قبلي خود، سراغ مضامين هميشگي كارهايش رفته است. او براي رسيدن به اين منظور از تكنيك فتومونتاژ استفاده كرده؛ تكنيكي كه در قرن نوزدهم شكل گرفته ولي همچنان ابزاري پرطرفدار در تصويرگري‌هاي هنرمندان محسوب مي‌شود. از سوي ديگر نمايشگاه «هداياي سلاطين» كه شامل آثار تيرافكن و دو هنرمند معاصر ديگر خاورميانه است، از اواخر اسفند امسال تا خرداد سال آينده در موزه اسلامي قطر در معرض ديد علاقه‌مندان قرار مي‌گيرد. هداياي سلاطين، يك تور بزرگ نمايشگاهي است كه از موزه هنرهاي معاصر لس‌آنجلس (لاكما) آغاز شد و سه ماه در اين موزه در معرض ديد مخاطبان بود. اين مجموعه پس از پايان نمايش در لاكما، براي نمايشي ديگر به موزه هنرهاي زيباي هيوستون انتقال يافت و هم‌اينك در انتظار سفر به موزه هنرهاي اسلامي قطر است. تيرافكن در اين تور نمايشگاهي يك چيدمان ارايه داده است. گفت‌وگويمان را با او مي‌خوانيد.



شما چه در فتوكولاژها و چه در چيدمان‌هايتان، تاكيد خاصي روي گذشته داريد. اصرار زيادي داريد كه عناصر قديمي را وارد كار كنيد و درواقع آثارتان، كلاژهايي بين امروز و ديروز هستند. دليل اين «گذشته‌گرايي» چيست؟


آدم هميشه با گذشته‌هايش، مجادله و مراوده‌اي دارد. ‌آدم بي‌گذشته، آدم بي‌هويتي است. حالا، گاه، اين مساله براي يك فرد اهميت بيشتري دارد و براي فرد ديگر اهميت كمتر. من هميشه در پي آن بوده‌ام تا خاطرات و رخدادهاي گذشته را امروزي كنم و اينكه بگويم انسان امروز از لحاظ كنش و رفتارهاي اجتماعي چه تفاوتي با انسان ديروز دارد. آيا من كه ادعا دارم امروزي هستم، اين امروزي‌بودن فقط به واسطه نوع پوشش و لباس و ظاهر است يا مسايل ديگر.

قبل‌تر، گذشته موردعلاقه شما يك گذشته تاريخي‌– اسطوره‌اي بود. مشخصا، ‌در دو مجموعه «تخت جمشيد» (1998-1995) و «چغازنبيل» (97-96) اين تمايل به گذشته تاريخي ديده مي‌شود. رفته رفته اين «گذشته»، مقطعي نزديك به دوران حاضر را دربر گرفت و به گذشته 70، 80 سال پيش ارجاع پيدا كرد. دليل اين پرتاب چندهزارساله زماني در كارهايتان چيست؟


اگر بخواهيد تاريخي نگاه كنيد، من هزار سال، هزار سال جلو آمده‌ام. اما بايد بگويم كار من، تاريخ‌نگاري نيست. مهم برايم، جريان‌هاي تاريخي بوده است.


‌خودتان مي‌گوييد آدم بي‌گذشته آدم بي‌هويت است و چپ‌ها عقيده دارند گذشته چراغ راه آينده است. ولي آيا اين گذشته تابوتي نيست كه مدام آن را روي دوش‌مان حمل مي‌كنيم؟!


چند سال پيش به شعاري برخوردم كه مضمون كلي آن، نوعي نگاه توامان به پيش ‌رو و پشت رو بود. اين حرف درستي است. معتقدم نگاه به گذشته، هم دربردارنده نگاه به افق پيش‌ روست و هم نگريستن به پشت سر. هميشه در كارهايم سعي مي‌كنم حسي ايجاد كنم كه واپس‌گرايي قلمداد نشود. هدفم از پرداختن به گذشته، از روي دريغ و افسوس نيست. نوعي كنكاش و طرح سوال است

.
‌پرداختن به گذشته براي شما يك بحث مفهومي – هويتي است يا مقوله‌اي زيباشناختي؟


هردو با هم. اعتقاد دارم در سنت و گذشته، عناصر مثبتي است كه بايد حفظ شود. عناصر نامطلوبي هم هست كه بايد حذف شود. انسان روشنگر امروزين، نه بايد همه آنچه را از گذشته رسيده دور بريزد و نه دربست قبول كند. بايد ابعاد مثبت را جذب كند و ابعاد منفي را طرد. سوال اينجاست كه مفهوم سنت‌شكني چيست؟ آيا به معناي نفي گذشته و ميراث به‌جامانده از آن زمان است؟ طبعا اين‌طور نيست. بايد در اين زمينه به تعادل رسيد

.
‌چهره هنري شما در دو بعد عكاسي و هنرهاي مفهومي شكل مي‌گيرد. با اين حال، به‌نظر مي‌رسد ابعاد بصري (Visual) كار شما مهم‌تر است. درواقع شما بيش از آنكه يك عكاس باشيد يك Visual

Artist هستيد. با اين تلقي موافق‌ايد؟


كار من با آن عكاسي مدنظر شما كه در دهه‌هاي 60 و 70 شكل گرفت، فرق دارد و از اين نظر من عكاس نيستم

...

يعني اعتقادي به اين نداريد كه عكاسي، يك لحظه اضافه دارد؛ لحظه «فتوگرافي» كه زمان و لحظه در آن دخيل است؟


ضمن احترام به تعريفي كه شما تحت‌تاثير نظرات عكاسي كارتيه برسون و امثال او ارايه مي‌دهيد، بايد بگويم از اوايل دهه 80، جريان ديگري در عكاسي مطرح شد. من از عكس استفاده مي‌كنم و اساس كارم عكاسي است ولي كليت كارم ربطي به عكاسي كلاسيك ندارد.


تفاوت فتوكولاژهاي شما با يك تابلو نقاشي در چيست؟
تفاوت‌هاي زيادي با هم دارند و بيان آنها در اين مجال نمي‌گنجد. ببينيد، ابزارها فرق مي‌كند. در نقاشي با رنگ‌روغن و بوم سروكار داريد و در اين عكس‌ها با دوربين و كامپيوتر و كاغذهاي پرينت.


‌چه ضرورتي به اين نوع عكاسي هست، وقتي مي‌شود آثاري مشابه آن در نقاشي ساخت؟
به‌نظر من نمي‌شود درمورد ضرورت يا عدم ضرورت آن حرف زد. آدم از ابزارهاي متفاوت استفاده مي‌كند. من نقاش نيستم، با مدياي عكاسي و سينما جلو آمدم. اگر در كار من دقت كنيد، المان‌هايي از سينما و تئاتر هم مي‌بينيد. چون از سينما و تئاتر به عكاسي آمدم. نقاش نبوده‌ام، اما اگر به كارهايم نگاه كنيد، مي‌بينيد در آنها كلاژ، زياد است. دوست دارم در عكس دخل و تصرف كنم كه نهايتا در كامپيوتر به من جواب مي‌دهد. شايد يك تعداد از المان‌هاي نقاشي را در كارم تعقيب كنم، اما نقاش نيستم. اينكه كدام بهتر يا بدتر است، نكته‌اي است كه نمي‌توان درباره‌اش حكم قطعي داد.
‌وقتي به برخي فتوكولاژها دقت مي‌كنيم شاهد عناصري قديمي از فرهنگ گذشته مثل خنجر و قمه و امثال آن هستيم كه بخش جالب‌توجه فرهنگ ما نيستند. اين نگرش انتقادي از يك طرف براي جوان امروزي كه نمي‌داند خنجر و قمه و لُنگ چيست، مفهومي ندارد و از طرف ديگر به لحاظ قدرت عكاسي هم فاقد ارزش است...


يكي از كارهاي هنرمند اين است كه برخي عناصر ازيادرفته را به جامعه يادآوري كند. او نبايد اين عناصر را ترويج دهد، اما آيا نبايد جامعه جوان، نمادها و نشانه‌هاي گذشته خود را بشناسد؟ آيا اين نمادها و سمبل‌هاي پاك‌شده فرهنگي قديمي، بايد همچنان پاك شده و از خاطررفته بمانند؟ آيا بايد گذشته خود را فراموش كنند؟
‌منظورم اين است كه اينها، نمادهايي آشنا براي جوان 20ساله امروز نيست...
من از آن نسلم. من 45 سال دارم، 20ساله نيستم. نكته ديگر اينكه ممكن است همان جوان 20، 25ساله از اين نمادها در كارش استفاده كند، همچنان كه بعد از ارايه مجموعه «زورخانه» چندين هنرمند جوان روي اين موضوع كار كردند. اين نقض حرف خودتان است، چون اين نشانه‌ها و نمادها براي جوانان ما وسيله‌اي براي كنكاش بوده است

...


‌سوال من به كاركردهاي اجتماعي اين عكس‌ها ربط داشت و بازخوردهاي آن در ميان نسل جوان.
فكر مي‌كنم اگر به ابعاد فرمال و مفهوم‌گرايانه اين آثار نگاه كنيم بهتر است. گاه براي خودم اين سوال پيش مي‌آيد كه آيا اين رويكرد – چه در كار خودم و چه در كار جوانان‌– يك نوع سياه‌نمايي است؟
‌يعني اين براي خود شما هم سوال بوده؟
سوال بوده، ولي من جواب خودم را براي شما دارم؛ اينكه يك كار كانسپچوال چه مي‌خواهد بگويد. زماني كه مجموعه «زورخانه» را كار كردم، در روزنامه‌ها و مجلات دنياي غرب تصويري از يك زن شديدا محجبه ايراني مطرح بود. بله، زنان ايراني همگي محجبه‌اند، ولي چادر و برقع سر نمي‌كنند. آن دسته از كارهاي من، در واقع اعتراضي بود به اين طرز تلقي. آن زمان نشان دادن زنِ ايراني با «چادر» در نشريات غرب مد شده بود. خواستم با اين آثار، فضاي القا شده در غرب را به چالش بكشم. در عين حال، برايم مهم بود كه نمادهاي فرهنگي «مرد ايراني» را به تصوير بكشم. در آن دوره كه آقاي كيميايي «قيصر» را ساخت، در پي طرح يك بحران هويتي بود و به نظرم اين فيلم يكي از شاهكارهاي سينماي ايران است.


شما علايقي در حوزه سينما داشته‌ايد و رد پاي سينما هم در برخي آثارتان ديده مي‌شود. فيلم «قيصر» كه مثال زديد چقدر بر فتوكولاژهايتان اثر گذاشت؟
خيلي زياد. به‌دليل اينكه من عكس را نما به نما مي‌بينم



‌در يكي از مجموعه فتوكولاژهايتان شاهد استفاده از حروف فارسي هستيم. اين كاربرد خط فارسي چه دليلي داشت؟
من خيلي روي خط كار نكرده‌ام. يكي، دو پروژه داشتم كه يك‌سري حروف فارسي وارد آنها شد به اين دليل كه آن حروف جزو كانسپت كار بود. از آن حروف به‌عنوان بخشي از عكس بهره بردم. آن زمان كاربرد حروف فارسي مثل امروز باب نبود. مساله من هم خوشنويسي نبود، مساله من استفاده از حروف بود. آن پروژه «اسرار حروف» نام داشت و من اصراري روي كاليگرافي و خط نداشتم. مهم برايم، معناي حروف بود و البته نشان دادن بخشي از فرهنگ ايراني كه در حروف و نقوش جلوه‌گر مي‌شود. البته تلاش من بازنمايي تمامي ابعاد و وجوه فرهنگ ايراني بوده. حتي شايد بهتر باشد به جاي عبارت «فرهنگ ايراني» از «فرهنگ انساني» ياد كنيم؛ فرهنگي كه در آن هم عشق است هم نفرت. هم پرستش هست هم جنگ. اينها ابعاد مختلف زندگي انساني است. اگر بخواهيم تنها روي زيبايي‌ها و روشني‌ها كار كنيم، پس تكليف ميليون‌ها انسان گرسنه چه مي‌شود؟ آيا مي‌توانيم بگوييم همه انسان‌ها در همه جاي دنيا، اوقات و لحظات خوشي دارند؟ اينها ابعاد مختلف زندگي انساني است كه يك هنرمند به آنها حساس است. خير و شر از آغاز عالم در كنار هم بود. آيا مي‌توانيم به اين دليل كه بيان تيرگي‌ها و تاريكي‌ها سياه‌نمايي است، از گفتن آنها سر باز بزنيم؟ به قول يكي از دوستان، وقتي سيل مي‌آيد مي‌توانيم عكسي بگيريم كه مردم خوشحال و خندان، گُل به دست هم ‌دهند و اثري از سيل در عكس‌ها نباشد؟



‌بخشي از فعاليت‌تان طي 13، 14 سال گذشته در عرصه هنرهاي مفهومي بوده. تفاوت بازخورد اين هنرها نزد مخاطب در مقايسه با دهه 70 شمسي چيست؟
الان شرايط بهتر شده است. مخاطبان سعي مي‌كنند با اثر مفهومي ارتباط برقرار كنند. 10، 15 سال پيش كه كار مفهومي مي‌كردم، گاه با خنده مخاطبان روبه‌رو مي‌شدم. سال 1377 كه براي اولين بار ويديوي «تخت‌جمشيد» را در گالري سيحون نمايش دادم، فضا با آنچه امروز مي‌بينيم به كل فرق داشت.
‌با دقت در فعاليت‌هاي اخير هنري‌تان متوجه مي‌شويم چيدمان‌هايتان بيشتر شده‌اند. آيا اين به معناي به بن‌بست رسيدن در عكاسي است؟
نه، اصلا. الان در شرايطي هستيم كه ترجيح مي‌دهم تمركزم را روي چيدمان‌ها بگذارم. بن‌بستي در كار نيست. در شرايط فعلي چيدمان‌ها براي جذاب‌تر شدن است.
‌سابقه ذهني پرداختن به چيدمان مربوط به چه زماني است؟
اينها را اولين بار در گالري سيحون و بعد از آن در موزه هنرهاي معاصر و سپس در گالري اثر به نمايش گذاشتم. سه سال پيش هم شماري از آنها را به نمايش در آوردم و الان هم كه در قالب يك تور نمايشگاهي آنها را به نمايش گذاشته‌ام. اما سابقه ذهني پرداختن به چيدمان بيش از دو دهه است

.
‌ مي‌توانيد درباره تور نمايشگاهي‌تان توضيح بدهيد؟
اين تور نمايشگاهي، در واقع بخشي از نمايشگاه «هداياي سلاطين» است. در واقع آثار اين نمايشگاه هديه‌هايي است كه سلاطين و شاهان به يكديگر داده بودند. مسوولان نمايشگاه در كنار نمايش اين هدايا، آثار من و دو هنرمند دیگر را نيز انتخاب كردند تا آثاري ارايه دهند كه به اين موضوع مرتبط باشد. اين آثار پيش از اين به مدت سه ماه در موزه لاكماي لس‌آنجلس به نمايش گذاشته شد و مدتي هم به تگزاس برده شد. قرار است از اواخر اسفند امسال تا خرداد سال بعد، آثار من و دو هنرمند معاصر خاورميانه در موزه اسلامي قطر در معرض ديد علاقه‌مندان قرار گيرد. من در اين نمايشگاه چيدماني با عنوان «همچنان در خاطرات من هستي» ارايه داده‌ام كه بناي يادبودي است براي آنهايي كه ديگر درميان ما نيستند. تكنيك اين چيدمان تلفيقي از عكس، گره‌هاي پارچه و شيشه‌هاي رنگي است. در واقع تركيبي از هنر سقاخانه و حجله‌هايي كه براي درگذشتگان‌مان مي‌گذارند.

دو هنرمند ديگر اين تور نمايشگاهي چه كساني هستند؟
شاديا سكندر از پاكستان كه مقيم آمريكاست و احمد مطر از هنرمندان عرب در اين نمايشگاه آثارشان را به نمايش گذاشته‌اند.
‌چه رابطه‌اي بين فتوكولاژها و چيدمان‌يتان هست؟
مسلما بين عكس‌ها و چيدمان‌هايم رابطه‌اي است؛ همچنان كه براي مثال، بين برخي چيدمان‌ها با فتوكولاژهاي «عاشورا» مي‌تواند رابطه باشد. اين نكته را هم اضافه كنم كه خوشبختانه همچنان كار عكس را ادامه مي‌دهم و متاسفانه براي آنهايي كه تصور مي‌كنند در عكاسي به بن‌بست رسيده‌ام، بايد بگويم به زودي نمايشگاه خواهم گذاشت. منتها درصدد هستم چيدمان‌هايم را به سرانجامي برسانم و بعد برگردم سر عكس‌هايم و آنها را رو كنم، چون عكس براي نمايش دادن، زياد دارم.
‌ «چيدمان» چه بار مفهومي‌اي براي شما دارد؟
چيدمان‌ برايم يك دغدغه است. از يك طرف نوعي آرامش يا حالت تقدس را ايجاد مي‌كند. چيدمان‌ها فضايي را مي‌سازند كه انگار نيرويي ماورايي مابين آنهاست.
‌در نمايشگاه چيدمان‌ها و فتوكولاژهايتان در گالري اثر در سال 2008، دقيقا اين حس رسيدن به آرامش دروني را به تصوير كشيده بوديد...
آن نمايشگاه آدم‌ها را در شرايط گوناگون به تصوير مي‌كشيد. مهم در آن پرونده اين بود كه نشان دهم آدم‌ها با هر مذهب و مسلكي كه دارند، هنگام خلوت به دنبال آرامش دروني‌اند. اما وقتي اين آدم‌ها در ازدحام قرار مي‌گيرند، رفتاري مغاير با لحظات خلوت از خود بروز مي‌دهند

.
‌مي‌خواهم به سرمنشاء اين ذهنيت شما برسم. گويا كودكي، بهترين سرنخ اين رشته است...
خب، من در خوزستان بزرگ شدم اما در كربلا به دنيا آمدم. پدرم از كودكي من، مسوول هيات مذهبي بود. از همان كودكي با هيات‌ها بزرگ شدم. ازدحام آدم‌ها در هيات‌ها و زمزمه نوحه‌ها و سينه و زنجيرزني، تصاويري است كه از كودكي مقابل چشمانم‌ بود. اين تصاوير برايم آشناست و حس خوبي به من مي‌دهد. من همچنان اين مراسم را دوست دارم. جالب اينجاست كه عكاسي را با سلف پرتره شروع كردم. بعد به مرورِ زمان آدم‌ها وارد كارهايم شدند و اخيرا، انبوه آدم‌ها، سوژه كارهايم قرار گرفته‌اند

.
‌آثار شما و چند عكاس ديگر در عرصه مبادلات آثار هنري با استقبال خوبي روبه‌رو شده. آيا اين امر به رويكرد هنري شما سمت و سوي خاصي نداده است؟
فضايي كه شما به آن اشاره كرديد مسلما بر كارهاي اخيرم بي‌تاثير نبوده. هر كس بگويد از اين فضا تاثير نگرفته، دروغ مي‌گويد. اين تاثير مي‌تواند خوب، بد يا خيلي بد باشد. با اين حال صرف فروش يك اثر، ‌انگيزه و محرك من براي ساختن و ارايه آن نيست. من كارم را مي‌كنم و اگر فروش برود چه خوب! اما صادقانه بگويم فروش اثر در كارم نمي‌تواند بي‌تاثير باشد. با اين حال هنرمند بايد متوجه باشد كه اين فروش چقدر مي‌تواند به خلاقيتش كمك و چقدر خلاقيت او را تخريب كند

...



———————————


علیرضا امیر حاجبی هم در باره صادق  مقاله ای به نام هويت‌هاي چهل‌تكه نوشته است


———————————-


و این هم لینک گفتگوی من با محمود معراجی

بیله دیگ بیله چغندر

January 20th, 2012

a Seperation 2011  asghar fardai

پس از تبریک سخنگوی وزارت خارجه امریکا برای فیلم “ایرانی ” جدایی نادر از سیمین ، تا لحظاتی دیگر  خانم کلینتون و تا ساعتی دیگر آقای اوباما رییس جمهور امریکا برای پیام تلوزیونی تبریک موفقیت  فیلم “ایرانی”جدایی نادر از سیمین  به تلوزیون خواهند آمد.

یک هفته بعد: آقای جو بایدن برای افتتاح موزه هنرهای “ایرانی” جدایی نادر از سیمین لس آنجلس میرود.

سه هفته بعد:  رییس کنگره امریکا برای رونمایی از مجسمه های بازیگران فیلم ایرانی” جدایی نادر از سیمین به منهتن  میرود

چهارهفته بعد: جایزه فیلم برتر انگلیسی زبان قاره امریکا برای فیلم “ایرانی ” جدایی نادر از سیمین.

شش هفته بعد:  تمامی جوایز هنری جهان برای فیلم “ایرانی ” جدایی نادر از سیمین

خنده دار تر از آن قیافه هنرمندان روشنفکر نمای ماست. این دوستان با آن قیافه های حق بجانب آیا هرگز فیلمی به یا دارند  که تمام جوایز جشنواره های بزرگ را یکجا گرفته باشد؟؟؟؟؟؟؟جنازه هیچکاک بزرک ، کروسوا ، فلینی و ... در قبر دارد می لرزد.

یاد دیالوگ زیبایی از مرحوم حاتمی افتادم .

کار جهان به اعتدال راست می شود،همه چیزمان باید به همه چیزمان بیاید.اتابک بدش نیاید ، ما که صدراعظم مثل بیسمارک نداریم که نقاش باشی آنطوری داشته باشیم


بیله دیگ بیله چغندر

رییس جمهور

January 13th, 2012

اوباما - obama

شبي اوباما و همسرش تصميم گرفتند كه كاري غيرعادي انجام دهند و براي شام به رستوراني که  زياد هم گران قيمت نبود، بروند. وقتي آنها به رستوران رفتند صاحب رستوران از محافظان رئیس  جمهور پرسيد كه آيا مي تواند خصوصي با همسر رئيس جمهور صحبت كند و آنها هم اجازه دادند.

همسر اوباما به طور خصوصي با آن مرد صحبت كرد. بعد از آن اوباما از همسرش پرسيد كه چرا او اين همه مشتاق خصوصي صحبت كردن با تو بود؟ همسرش گفت كه صاحب رستوران گفته در
ايام جوانيش ديوانه وار عاشق او بوده است ... سپس اوباما گفت و اگر تو با او ازدواج مي كردي اكنون صاحب اين رستوران بودي.


همسر اوباما در پاسخ گفت: اگر من با او ازدواج مي كردم او الان رئيس جمهور بود