زندگی
این را هم به خاطر نغمه می نوسیم که آنقدر غر میزند , چرا نظم جدیدی بر این دفتر نمیزنم:
در میان راه برگشت از ایران , نیمه شب با لای ابرها قلمی شد:
اینجا
در این بالا
تبلور افکارم را
در بینهایت شب دیدم
و شکوفه های امید را
که در گیسوی مسافری
گره خورده بود.
*****
زنگار میریزد
از پنجه های دختری
که ناخنی سوهان میکند
*****
و عشق جانفشان میشود
در دهان کودکی
و
پستان مادری
*****
خواب می رباید
این خفتگان شب را
*****
و زندگی در جریان است
در لابه لای همین سطرها
آگوست – 2006
مسافر صندلی 27 سی

November 1st, 2006 at 5:42 pm
Merci
November 1st, 2006 at 5:42 pm
Mesle hamishe ba ehsas
November 1st, 2006 at 5:46 pm
Merci
November 1st, 2006 at 6:13 pm
zandagee jaryan darad
cha bakhahy
cha nakhahy ,rahash ra me ravad
aya ba sarnavasht ataghad dary?????
zamanee ke mohayad sephed shavad
too ham aataghad peda khahe kard
zandagee chaghdar ghashang & chaghadr zashat ast