خبر همیشه میان سفر می رسد.

<" alt="" border="0" />—[if gte mso 9]>
خبر همیشه میان سفر می رسد.
حالا دیگر دایی هوشنگ باید تیک و تاک زندگی را با شمارش معکوس کبدش کوک کند.
خبر همیشه میان سفر می رسد.
صدای مادر آهنگ همیشه را ندارد و یخبندان زمستان تورنتو، ماشین را سر می دهد. مغشوش “تر” می شود ذهن این روزها مغشوشم. حالا فکر می کنم که شاید دایی دلتنگ تر از آن بود که من فکر می کردم. هنوز یکسالی از رفتن مادربزرگ نگذشته که دایی هم چمدان می بندد. بر می خورم میان حالا و دورترک و خاطرات شش سالگیم و گیلاس عرق آلبالوی سیزده سالگی که از دست دایی گرفتم.
چهار سال پیش در تهران، زمستان را در موهای سفید دایی یافتم و دلم لرزید از فردایی که امروز است.
خبر همیشه میان سفر می رسد.
زمان کوتاه و کوتاه تر می شود و صدای مادر گرفته تر!. تنها روزنه امید هم بسته می شود. مادر چمدان می بندد که دیدار تازه کند. دستم توان گرفتن شماره ها را ندارد و گفتن ” دایی حالتان چطور است؟” را هم. غرق می شوم میان کلمات و حرفها و جمله آینده را با ماضی استمراری می بندم.
دایی رفتنی است!.
این را همه می دانند و این دانستن همه، همه چیز را راحت تر نمی کند!.
هفت سالگی به سراغم می آید و صدای بلند و هراسناک دایی هوشنگ که مرا در جا به خواب می برد. بیدار می شوم با صدای سنگین و لرزان مردی که بیست و دو سال پیش مرا با فریادی به خواب برد.
خبر همیشه میان سفر می رسد.
میان این همه همهمه سکوت این روزهای شهر من تهران، خبر فرا می رسد.
دایی تمام شد.
دایی تمام شد و قرار دیدارمان میان فرسنگها فاصله گم. خسته می شوم از نبودن بودنها و خبرهای در سفر. لحظه های سختیست، روزهای دلهره. در آنسوی خط ناقوسی دیگر، کامم را تلخ تر می کند.
خبر همیشه میان سفر می رسد.
تهران – 4 آگوست – 2009
