روز هشتم
سه روزه که بارون ول کن شهر نیست
.80 درصد دوستان هم برای تعطیلات عید رفتند مسافرت . خلاصه شهر ساکت و آرام و یک جور هایی دلگیر شده ,مثل کتاب “ساعت نحس” نوشته “مارکز” که کار همه شده ناهار و شام خوردن و عصرها هم یک چیزی نوشیدن.
بهار داره از راه میرسه و حساسیت بنده هم که داره از بهار سبقت میگیره. دیروز در کمتر از 3 ساعت به اندازه یک جعبه دستمال , عطسه کردم.
دلم برای دوستان آن ور هم تنگ شده, طبق برنامه الان 2 هفته هست که جمعه شبها خانه محمود معراجی نرفتم , نیک آهنگ را هم اذیت نکردم و با امیر هم اسکی نرفتم
و ....
از نکات جالب تر اینکه تا روز عید حتی یک فریم هم عکس نگرفته بودم. البته هنوز هم چیز قابل توجهی نگرفته ام و همچنان منتظر کارت خبرنگاری هستم که احتمالا تا 2 هفته دیگر حاضر بشه.
این هم هدیه ای نوروزی البته کمی با تاخیر
شعری از دکتر حمیدی شیرازی:
گفتمت دیگر نبینم
باز دیدم
باز دیدم
در میان هر دو چشمت
عشق دیدم
ناز دیدم
قامتت طناز دیدم
گونه ات , غماض دیدم
برگ گل دیدم
میان برگ گل
شیراز دیدم

March 28th, 2006 at 2:16 pm
vaghean didi…......?
age intore good for you,happy for you
take care
cheers
March 28th, 2006 at 2:17 pm
dar zemn tebghe mamool baz az oon sheraye…....
heeeeeeeeeeeeey
March 28th, 2006 at 3:07 pm
Ostade man Tehranam Barnameyi radif kon dore ham bashim!
March 28th, 2006 at 10:06 pm
ski?! boy thats finisheddddttt. I miss it too
March 29th, 2006 at 12:20 pm
Dear Honey, I have not met you! but as I have read your comments; I suggest you to change your look at universe. Keep in your mind:
” Love grows when you trust that the universe is on your side.” (Rumi)
March 29th, 2006 at 2:55 pm
love is life.
May 2nd, 2008 at 9:04 pm
او
درود بر شما
وب نوشت خوبی داريد . برای شما روزهای نو و زندگی ای نوين در سرزمينی آزاد و آباد آرزو می کنم و برای رسيدن به روزهای شاد و سرزمين آباد ، راهی جز رفتن به جنگ ديو های حرامی نداريم .
ياحق
June 12th, 2008 at 3:39 am
نظرات بدي داديد دقت كنيد