No Comment
Sunday, December 30th, 2007

تیتر صفحه 13روزنامه ” لییرال ” ریچموند هیل مورخ 6 جولای 2006 ر ان نظرم را جلب کرد.
“خانه ایران ا زدولت فدرال کمک مالی میگیرد.”1
با اشتیاق انرا بر داشتم و از اینکه بالاخره ایرانیان که از نظر توزیع ثروت در بین ملیتهای مهاجر در انتاریو از موقعیت خوبی بر خوردار هستند و لی سالیان دراز بود که بدلیل اختلاف سلیقه ها ؛ خود بینی ها و فرصت طلبی ها فاقد خانه ایران بود ؛ خانه و مرکزی پیدا می کرد. خوشحال شدم . نفس راحتی کشیدم . از ما که گذشته بود ولی حتما برای تازه واردها می توانست کمکی باشد و هویتی برای جامعه ایرانی در انتاریو . وزارت مهاجرت و شهروندی مبلغ َ200000 $ برای تاسیس این مرکز پول بلاعوض در اختیار این مرکز گذاشته بود.
گزارش به نقل از یکی از مسولان این خیریه که تحت عنوان ” مرکزجامعه ایرانی –کانادائی 2
IRANIAN-CANADIAN COMMUNITY CENTRE
ثبت شده است نقل کرده بود که ” این نهاد در منطقه یورک تاسیس خواهد شد و به تازه واردان برای فائق امدن بر مشکلات کاریابی و نیز زبان آموزی کمک خواهد کرد.”
راستش تعجب کردم چگونه این خبر ابتدا در روزنامه های غیر ایرانی آمده است. منتظر اعلام این خبر در رسانه های ایرانی بودم خبری نبود . مدتی گذشت با تلفن اطلاعات که در روزنامه امده بود تماس گرفتم وپیامی گذاشتم. یکی از مسولین مرکز با من تماس گرفت . از اینکه سوال کرده بودم خوشحال نبود. به ایشان گفتم که ضمن تشکر از اینکه انان توانسته اند پولی را برا ی خانه ایران تهیه کنند خواستم که اطلاعات بیشتری برای اطلاع رسانی به جامعه ا یرانی داشته باشم. وی گفت ” هیئت مدیره قصد دارد که بزودی یک اطلاعیه مطبوعاتی صادر کند.”
ماهها گذشت. هیچ اطلاعیه مطبوعاتی صاد رنشد. جسته و گریخته شنیده شد که در نحوه هزینه کردن این پول دولت و مقادیر دیگری که توسط ایرانی ها به منظور تاسیس مرکز جامعه ایرانی –کانادائی ( کامیونیتی سنتر) کمک شده بود و
نیز کنترل این مرکز اختلافاتی جدی بوجود امده است.
و اخیرا دو تن ا ز موسسین یه همین دلیل از مرکز مذکور استعفا کرد ه اند
تجربه تلخ انجمن ایرانیان دوباره تکرار می شود
صرف نظر از تمامی زحماتی که بسیار ی از ایرانیان درتاسیس انجمن ایرانیان و ارائه خدماتی به پناهندگان و تازه واردان کشیده اند و لی در سالهای دهه 90 ، بدلیل تنگ نظری های سیاسی و باند بازی ها و منفعت طلبی های حقیرانه برخی که نوک دماع خودشان را بیشتر نمی دیدند از انجا که سندکافی برای هزینه کردن مبلغ چند صد هزار دلار بودجه چند سا له این انجمن که از سوی دولت تامین میشد تنظیم نشده بود؛ این انجمن سالهاست که ا ز کمکهای دولتی محروم است
نه تنها تمامی جامعه ایرانی در انتاریو از چنین تجربه تلخی ضرر کرده اند بلکه اعتبار جامعه ایرانی نیز خدشه دار شده است.
اگر موسیسن مرکز جامعه ( کامیونیتی) ایرانی کانادائی نیت خیر هم داشته اند گذشت یکسال از دریافت کمک 200 هزار دلاری و عدم مطلع کردن جامعه و طفر ه رفتن از شفاف سازی ؛ این شک را در خیر بودن نیت انان تقوبت کرده است (more…)
کاریکاتوریست «روز» از حل شدن شگفتآور و خلاقانهی بزرگترین بحران سالهای اخیر ایران فقط یک چیز را—لابد فرافکنانه—دیده و آن هم دینامیک بیاهمیت و بچگانهی جذابیت جنسی ملوان زن بریتانیایی است برای رییسجمهور کشورش. او آگاهانه تمام مناسبات موجود قدرت در این بحران دو هفتهای و همهی لایهها و ابعادش و پیامدهای آن را برای مردم کشورش، پدر و مادر و خواهر و برادرش، تقلیل داده به سکس و سردبیر «روز» هم با افتخار آن را منتشر کرده است.
این توهینآمیزترین واکنشی است که یک ایرانی میتوانست در ازای دویست یورو پول به چنین اتفاقی نشان دهد. واکنشی حقیرانه که حتی زردترین روزنامهی انگلیس، سان، هم هرگز به اتفاقاتی چنین نشان نداده و نمیدهد.
با همین طرز نگاه، شک ندارم که اگر «روز» در زمان مصدق درمیآمد، کاریکاتوری از نخستوزیر پیر و بیباک ملتش میکشید و در آن مثلا نشان میداد که مصدق پس از سخنرانیاش در سازمان ملل، شبهنگام، کنار منشی موطلایی نمایندهی چرچیل در سازمان ملل عاجزانه خوابیده و آرزو میکند که کاش میتوانست راست کند و موطلایی انگلیسی را از نظر جنسی ارضا کند.
شیرین عبادی در آن مقالهای مینوشت و به مصدق میتاخت که بجای جنجال آفرینی و به خطر انداختن منافع مردم ایران بهتر است ایدهی ملی شدن نفت و قطع دست بریتانیا از درآمد کشورش را به رفراندم بگذارد.
مسعود بهنود مینوشت که هنگام قدم زدن در خیابان ساوث کنزینگتون، روزنامهی تایم در دست، دختر جوان خطیبالسلطنه را دیده که در لندن دارد با تمام کردن دکترای حقوق برای خودش خانمی میشود و از قول دخترک جوان برای ما نقل میکند که در کلاس درس حقوق بینالملل تمام ششصد و بیست و سه نفر دانشجوی انگلیسی پس از شنیدن اسم مصدق از استادشان از شدت خنده به گریه افتادهاند و استادشان برایشان دو ساعت و چهل و چهار دقیقهی تمام توضیح داده که چرا روش ایران را در علم حقوق بینالملل به عنوان دیپلماسی مندرس مینامند.
حسین باستانی با اسم مستعار نیکزاد حقیقتبین گزارشی مینوشت و در آن به نخست وزیر ایران «هشدار» میداد که «رویکرد» «تهاجمی»اش در «مواجهه» با «امپراطوری» محترم «و» بزرگ «بریطانیا» با توجه «به» شرایط «سنی» نخستوزیر به مصلحت نیست «و» بهتر است آن «روزنامهی عصر طهران» به جای انتقاد از «دولت فخیمهی» «بریطانیا» به «حقوق» پایمال شدهی کارمندان «بریطانیایی» «کمپانی» «انگلو-ایرانین» بپردازد.
امید معماریان با یکی دیگر از شش اسم مستعارش گزارشی دربارهی وضع نابسامان خانههای سالمندان طهران مینوشت و با مقایسهی آن با وضع درخشان خانههای سالمندان در کالیفرنیای جنوبی به ... ادامه
بلافاصله پس از استقبال مردم از بلاگ , بحث فتوبلاگ یا بلاگ تصویری به میان آمد و به سرعت تعداد فتوبلاگ ها افزایش پیدا کرد. بدانجا رسید که روزنامه ها, تلوزیون ها وبه طور کلی رسانه ها بدان توجه خاصی کردند.
Daily Does of Imagery یا جیره روزانه تصویری, یا به عبارتی ساده تر “یک روز, یک تصویر”, فتوبلاگ سام جوانروح است.
جوانروح از ماه جولای سال 2003 , با نیت هر روز یک تصویر, فتوبلاگی برپا کرد و تا آنجا رفت که امروز برنده 2 جایزه جهانی بهترین فتوبلاگ سال, بهترین فتوبلاگ کانادایی و ده ها جایزه دیگر بوده است. وی در سال 1999 , درحالیکه 26 سال بیش نداشت, با بی رغبتی کامل به همراه مادر و خواهرش از تهران به تورنتو نقل مکان کرد که خود دراین باره می گوید:

برعکس آن چیزی که فکر می کردم, از اینجا خوشم آمد و توانستم شغل مورد علاقه ام را پیدا کنم, که هنوز هم در آنجا مشغول به کار هستم و فکر میکنم هیچوقت چنین موقعیتی در ایران به دست نمی آوردم. از آنجا که پدرم فیلمبردار است و مادرم هم در صدا و سیما کار می کرد, همیشه دوربین در اطرافم بود. شروع آشنایی من با دوربین , عکاسی سرصحنه کارهای پدرم بود, اما عکاسی به صورت جدی را در کانادا شروع کردم.
وقتی آمدم کانادا خیلی تنها بودم , پس احتیاج داشتم به کاری که هم از نظر روحی و هم هنری من را ارضا بکند و کاری باشد تا بتوانم با شهر جدید راحت تر آشنا بشوم. همچنین می خواستم برای فامیل و دوستانم از محل جدید زندگی عکس بفرستم. از خانه جدید, محل کار, خیابانها و ....
با اینکه مردم اسم من را به عنوان یک عکاس می شناسند, شغل اصلی من طراحی انیمیشن است و خرج زندگی از این راه در می آید. من مدیرهنری قسمت طراحی, در شرکتی هستم که کارهای انیمیشن و جلوه های ویژه می سازد. غالبا رنگها, شکل ها, سایه ها و کمپوزسیون عکس های من , نشان می دهد که عکاس آن یک طراح گرافیک بوده است.
س – چه شد که سایتت معروف شد؟
فکر می کنم مهمترین قسمتش شانس باشد. وقتی که در سال 2003 فتوبلاگ را شروع کردم, تعداد آنها بسیار کم بود. حتی من فتوبلاگی پیدا نکردم که روزانه تصویر جدیدی ارائه کند. بلاگ, تازه داشت معروف می شد و برای فتوبلاگ ها هنوز راه طولانی در پیش بود.
شاید نگاه من به تورنتو, نگاه یک مهاجر بوده و درصد خیلی بالایی از عکس های من در سال های اول از تورنتو بوده. فکر میکنم این موضوع فتوبلاگم را جالب کرده بود که نگاه یک آدم جدیدی بود به شهری که خانه جدیدش است و چیزهایی که برای مردم شهر به صورت روزمره در آمده, یک نفربا نگاه جدیدی دوباره به آنها نشان داده است.
همچنین تعداد زیادی ایمیل دریافت می کنم از مردم سراسر دنیا که از دیدن تورنتو در عکس های من متعجب شده اند, چرا که فکر می کردند تورنتو, باید شهری یخی باشد و ما همه اسکیمو هستیم.
فتوبلاگ ” یک روز, یک تصویر” از ماه جولای سال 2003 تا کنون هر روز شاهد یک یا دو تصویر جدید بوده است و تا کنون بیش از 1350 تصویر در آن به نمایش در آمده. در رابطه با میزان بازدید کننده و همچنین این موضوع که چرا بینندگان ایرانی کمتری از این فتوبلاگ دیدن می کنند می گوید:
بیشتر بینندگان سایت من, کانادایی و آمریکایی هستند. بعد نوبت به اروپا می رسد مثل آلمان, انگلیس, فرانسه و ایتالیا. اخیرا گاهی ایران در 20 کشور اول و به ندرت در 10 کشور اول بازدید کنندگان قرار می گیرد. در حقیقت سایت من, دید یک ایرانی هست که خارج از کشورش زندگی می کند و شاید این نگاه برای ایرانیان ساکن خارج, مطلب جدیدی نباشد.
وقتی که سایت را راه انداختم شاید روزی 10 بیننده هم نداشتم اما امروز با توجه به اینکه چه موضوعی را کار کردم, بین 20,000 تا 80,000 بیننده دارم. جالب اینجاست که نمی توان گفت کدام عکس پربیننده خواهد بود و به خاطر همین موضوع , گاهی شوکه شده ام و فکر می کنم این از جذابیت های فتوبلاگ باشد. در ضمن عکسی را نمی توان یافت که همه پسندیده باشند و همچنین عکسی که هیچ کس دوست نداشته باشد.
یکی از دلایی که هنوز نمی خواهم عکاسی را به عنوان شغلم انتخاب کنم این است که, در شغلاتان گاهی باید به سلیقه مشتری, خود را محدود کنید و آزادی شما از دست می رود. فکر می کنم در زمینه کارهای خلاق, آزادی, رل مهمی را بازی می کند و کار باید بدون فیلتر شدن ارائه شود.

س – در زمینه عکاسی چه برنامه ای برای آینده در نظر داری؟
فکر می کنم سایت را به همین صورت ادامه بدهم. از طریق این سایت با افراد جالبی در سراسر دنیا آشنا شده ام. از طریق این سایت کارهای جالبی به من پیشنهاد میشود و در حال حاضر برای چند نشریه محلی به طور مداوم عکاسی می کنم.
بحث آن لاین بودن برایم بسیار جالب است. اکثر عکاسان حرفه ای به خاطر دزدیده نشدن کارهایشان,از نمایش آنها در فضای مجازی اینترنت خوداری می کنند ولی من عکس ها را روزانه در سایت میگذارم تا مردم ببینند و این موضوع برای من برعکس کار کرده, بدین صورت که به جای نگرانی از دزدیده شدن کار , برایم کاملا شغل دومی درست کرده است, بدون این که من خودم دنبالش گشته باشم.
س – به نظر تو کاری خوب است که بیننده بیشتری داشته باشد یا کاری که منتقدین بپسندند؟
این یکی از قدیمی ترین بحث های هنر است. من به شخصه معتقدم که هنر کاملا شخصیست. برای مثال, خودم علاقه چندانی به یک سری از عکس هایم که بسیار مورد توجه بینندگان بوده , ندارم ودر سوابق کاری و پرت فولیو portfolio هم نمیگذارمشان, همچنین تعدادی کار دارم که خودم می پسندمشان ولی بینندگان آنها را نپسندیده اند.
واقعا این شخصی بودن هنر است که آن را ارزشمند میکند و فکر می کنم هر دو { هم مردم وهم منتقدین} بخشی از این موضئع هستند وارزش ویژه ای دارند. هر کسی نظرش درست است. اصولا در مقوله هنر, خوبی وبدی بسیار نسبیست.
س – چقدر عکس تصویری است که ازداخل چشمی دوربین می بینید و چقدر قسمتی که عکس پردازش می شود؟
یکی از بزرگترین مبحث های عکاسی امروز همین بحث است. یک گروه هستند به نام purist یا گروهی که به اصالت کار و عکاسی خالص اعتقاد دارند. آنها بر این باورند که عکس نهایی همان است که عکاس با دوربین می گیرد و هیچ کار اضافه ای نباید روی آن انجام بگیرد.
خود این موضوع به نظر من محل اشکال است, چرا که برا ی ظاهر کردن همان تصویر شما نیاز به مواد شیمیایی دارید. پس پردازشی صورت می گیرد و آن پردازش, بخشی از هنر است. مثل این می ماند که بگوییم, نقاش نیازی به ابزار نقاشی ندارد. عکاسی هنوز هم هنر محدودی است چرا که دوربین عکاسی قادر نیست تا حوزه یا میزان نوری که چشم میبیند را ثبت کند.
من به شخصه طرفدار گروه دوم هستم. کسانی که برای پردازش تصویراهمیت زیادی قایل هستند. مانند “انسل آدامز” Ansel Adams‘ .وقتی شما دکمه شاتر روی دوربین را فشارمی دهید و عکس را ثبت می کنید, 50 درصد کار انجام شده است.50 درصد باقیمانده عبارت است از نزدیک کردن عکس به آنچه چشم شما هنگام تصویر برداری دیده است.
س – حرف آخر
روز و روزگاری موجودی اومد تو یه دهی. مردم ده پرسیدن تو کی هستی؟ گفت من فیلام. اما فیل ما نه خرطومی داشت و نه عاجی. مردم ده گفتند پس خرطومت کو؟ اون عاج سفیدت کو؟ تو چرا شدی عین یه خوک؟ فیل گریه کرد و زاری که توی یه جنگل تاریک اومدم آب بخورم، افتادم دندونم شکست، گرگ و کفتار هم ریختند رو سرم و خورطومم رو خوردند.
مردم ده که با مرام بودند، ساده و بیخیال بودند حرفهای فیل رو باور کردند و هر کمکی که بود به فیل خسته و نزار کردند. چوب تراشیدند و جای دندونش کاشتند، شلنگ آتیشنشانی رو هم بریدند و جای خورطومش گذاشتند. همانجا هم تو یه کلبه جا بهش دادند و کمک کردند کار پیدا کنه و هر شب و هر روز روی تخت روان به مهمونی مردم ده میبردنش.
فیل هم از صبح تا شب کارش این بود که بخوره و بخوابه و از خونه همون آدمها از حال و روز مردم با خبر شه. شبها هم میومد تو میدون ده و نقالی میکرد، و راست و دروغ با شکلک و ادا پته مردم خیر خواه رو بقولی به آب میداد. مردم ده اول میخندیدند، بعد کمی نگران شدند. گفتند آقای فیل اینکه گفتی راست نبود اون هم که اوضاع رو پس می دید سرش رو محکم به دیوار میزد که آخ مردم مرُدم و خلاصه زاری میکرد.
اهالی هم باز دلشون میسوخت و خرطوم و عاجش رو درمون و تیمارمیکردند. اما فیل ما که یواش یواش جا خشک کرده بود و پول و پلهای بهم زده بود و هم با دختر قصاب و هم با منشی امور بهم ریخته بود خودش خودش رو کرد داروغه باشی، چون توی این ده تا اون زمان داروغهای نبود، یعنی تا اون زمان لزومی هم به داروغه نبود.
خلاصه تنها بلندگوی ده رو هم خریده بود و دیگه شناس و ناشناس و دوست و دشمن و خودی و ناخودی سرش نمیشد و از همه رشوه ..... ادامه
پرده اول
تقریبا ماه ژانویه 2006 بود که مطلبی در باره ” روز آن لاین “ و دست اندرکارانش نوشتم. بلافاصله “نازلی” هم داستان را ادامه داد و یکی از دوستان هم که در روز قلم میزند نیمه شبی تماس گرفت که بابا بی خیال.
به هر حال کمی داستان طولانی تر شد و باقی وبلاگ ها هم کمی در این باره دست به کیبورد شدند , تا آنجا که “وبلاگ جمهور” بدون اینکه من را بشناسد , مطلب خنده داری در ارتباط با من نوشت و از روز به شدت دفاع کرد که به خاطر جنوبی بودنش , بخشیدمش.
این داستان گذشت تا چند هفته پیش , با تعطیلی سایت “روز” و نوشته حسین درخشان در ارتباط با عدم دریافت حسابهایش , یک بار دیگر داستان “روز” مورد توجه وبلاگرها قرار گرفت و بزن بزن ها شروع شد.
دوست خوبم نیک آهنگ هم که به سید عصبی معروف است , شروع به چاپ اسناد و مدارک و ... کرد و این داستان تا به امروز ادامه دارد. ه
پرده دوم
تهران که بودم , مطلبی در ارتباط با فستیوال اوزنابورگ آلمان و حضور ارکستر سمفونیک تهران به همراه مصاحبه اختصاصی با “میشل درای”ر(مدیر فستیوال) و “نادر مشایخی” (رهبر ارکستر سمفونیک تهران) برای “روز” کار کردم که کاشکی برای “رادیو زمانه” می فرستادم . هفته بعد هم “روزنامه شرق” تعطیل شد و عکس اول ” روز” در ارتباط با همین موضوع از من بود. اواخر ماه سپتامبر , صورت حسابی برای روز آنلاین فرستادم .ه
پرده سوم
از ماه اکتبر برای “رادیو زمانه” کارهایی درست می کنم که بجز 2 تا از آنها , باقی همه پخش شده است و هر ماه صورتحساب ها درست پرداخت شده. گو اینکه به نحوه کار و اداره این رادیو نقدی دارم که در نوشته دیگری به آن خواهم پرداخت , اما در زمینه مالی تا به حال , دقیق و مرتب بوده اند. ه
پرده آخر
به صورتحصاب بنده , از طرف “روز” هیچ پاسخی داده نشد , لذا برای بار دوم همان را به “روز آنلاین” فرستادم و هنوز بعد از تقریبا 2 ماه , جوابی از این جماعت به دستم نرسیده و داستان حسین هم همچنان به قوت خود باقیست. جالب اینجاست که , هر کجا که پولی برای کار مطبوعاتی توسط ارگانی یا بنیادی در نظر گرفته می شود , این دوستان , یک شبه , مانند جن , ظاهر می شوند تا یک وقت خدای ناکرده از قافله عقب نمانند. با قرار دادهای سالی 50 تا 60 هزار یورو برای روزی 10 دقیقه کار کردن حاضرند همه را بدنام کنند . جا لبتر آنکه این کار را حرفه ای گری می دانند. چندی پیش با دوستی از قلم بدستان روز حرف می زدم و گلایه می کردم . او هم در جواب گفت: کمی حرفه ای باش
خوب شد که داستان حرفه ای بازی را هم فهمیدیم. دوستانی که هم با جماعت ایرانی و هم خارجی کار کرده باشند , می دانند که تفاوت حرفه بودن از کجاست تا به کجا
نوشته چند ساعت پیش نیک آهنگ , از آنهایی بود که شاید در سال چند تایی بیشترنوشته نشود
نگاهش به کاریکاتور هست ولی داستان در تمام شاخه های مطبوعات , تا حد بسیار زیادی همین است
پیشنهاد دادم که تیتر را به ” خط قرمز های یک حرفه ای “ تغییر بدهد .
همیشه تعدادی هستند دور گود , که فرمان لنگش کن را صادر کنند , که در همین شهر شهید پرور تورنتو هم به وفور یافت میشوند.
البته چیزی که اینجا , بیشتر از ایران به چشم میخورد , بحث “برچسب “ و “بر چسب زنی “ هست
هر کسی را که دوست نداری و یا اطلاغات کافی در موردش نداری , حتما یا مامور جمهوری اسلامی هست و یا .....ه
با این نوشته , احتمالا نیک هم به این گروه خواهد پیوست
نیک میگوید:
“کسانی که فقط انتظار دارند من نوعی کاری کنم که آنها میخواهند، تا وقتی با واقعيات حرفهای روبرو نشدهاند نمیتوانند متوجه حساسيتهای همکاران ساکن ايران شوند. يک اقدام احساسی و اشتباه من نوعی کافی است تا مثلا فلان همکارم در فلان روزنامه تحت فشار قرار گيرد. فکر میکنيد شوخی میکنم؟”
....
“اگر فکر میکنيد که کشيدن هر کاريکاتور به همين راحتیهاست، و میتوانيد هر چه دلتان میخواهد بگوييد، خب شروع کنيد! شما که با اسم خودتان کاری نمیکنيد، يا مسووليتی نداريد، يا نمیخواهيد دچار دردسر بشويد، که کاملا قابل درک است. ولی بدانيد که هر حرفهای موازين بسيار پيچيده خودش را دارد، و احتمالا خيلی چيزها به فکر من و هماکرانم میرسد که نمیکشيم و مطرح نمیکنيم.