قلعه حیوانات
Sunday, February 12th, 2006دیشب بعد از مدتها و برای بار چندم قلعه حیوانات را خواندم
بعضی از کتابها باید مثل واکسن , هر چند مدتی , دوباره خوانی شود.
دیشب بعد از مدتها و برای بار چندم قلعه حیوانات را خواندم
بعضی از کتابها باید مثل واکسن , هر چند مدتی , دوباره خوانی شود.
آفا تجریش می خوره ؟
بیا بالا
سوار می شوم و تاکسی با سرعتی زیاد از وسط مسافران راهش را باز می کند
از راننده خواهش می کنم که کسی را جلو سوار نکند و من پول 2 نفر را خواهم داد.
خوشحال می شود و پیچ رادیو را باز می کند.
یکی از آهنگهای ویگن از رادیو پیام پخش میشود
ولی هر چه منتظر میمانم از ویگن خبری نمیشود
از راننده می پرسم : چرا پس ویگن نمی خونه ؟
راننده : ای آقا تو کشور دیکتاتوری که ویگن نمیخونه
با شنیدن لغت دیکتاتوری کمی قلقکم میشود ومی پرسم :
چرا دیکتاتوری؟ مگه آزادی نیست ؟
قبل از اینکه راننده حرفی بزند , یکی از مسافرین جواب را می دهد
به نظرم می رسد که باید سلطنت طلب باشد.
هنوز جوابش تمام نشده مسافر دیگری – که چهره ای اسلامی دارد – به شدت نظریات نفر قبل را رد می کند.
راننده ا ز کوره در می رود و سرش را به عقب بر میگرداند که جواب درشتی بدهد .
صدای بوق می آید و راننده هرطوری شده ماشین را جمع میکند.
همه ساکت می شوند.
راننده را میبینم که زیر لبی فحش خواهر مادر به مسافر پشتی میدهد.
دوباره می پرسم : به نظر شما آزادی یعنی چه؟
جنجال غریبی می شود و من نظاره گر آن
از آزادی بیان میشنوی تا آزادی باز شدن فاحشه خانه ها
لبخند میزنم و افسوس که چرا ذستگاه صدا برداری را با خودم نیاوردم
مسافرین پیاده و سوار می شوند و بحث همچنان ادامه دارد
از سه راه امین حضور می گویند تا به آخرین تماس تلفنی بوش با پوتین
و دیگری بلافاصله با شنیدن اسم پوتین , می تازد به صنعت کفش
عطسه می کنم و هنوز دستمال را از جیبم در نیاوردم که یکی شروع می کند به تجویز دارو و فواید آب گریپ فروت
دیگری بلافاصله در باره راه حل گوش درد می پرسد و ....
رادیو هم دارد برای خودش می خواند
کلمه دیگری بحث را به گوشه ای دیگر پرتاب میکند
تا آنجا که کم کم می زنند به صحرای کربلا.
دلم می خواهد این بحث تمام نشود , اما چاره ای نیست
.به ایستگاه آخر رسیده ایم
بعضی آدمها جلد زرکوب دارند.بعضی جلد ضخيم، بعضی جلد نازک وبعضی اصلا جلد ندارند.
بعضی آدمها با کاغذ کاهی نا مرغوب چاپ می شوند و بعضی با کاغذ خارجی.
بعضی آدمها تر جمه شده اند و بعضی تفسير می شوند.
بعضی از آدمها تجديد چاپ می شوند و بعضی از آدمها فتو کپی آدمهای ديگرند.
بعضی از آدمها دارای صفحات سياه وسفيداند وبعضی از آدمها صفحات رنگی و جذاب دارند.
بعضی از آدمها قيمت پشت جلد دارند. بعضی از آدمها با چنددرصد تخفيف به فروش می رسند.
بعضی از آدمها بعد از فروش پس گرفته نمی شوند.
بعضی ازآدمها را بايد جلد گرفت. بعضی از آدمها را می شود توی جيب گذاشت وبعضی را توی کيف.
بعضی از آدمها نمايشنامه اند و در چند پرده نوشته و اجرا می شوند. بعضی از آدمها فقط جدول سرگرمی اند وبعضی هامعلومات عمومی.
بعضی از آدمها خط خوردگی و خط زدگی دارند و بعضی از آدمهاغلط چاپی فراوانی .
ازروی بعضی از آدمها بايد مشق نوشت و از روی بعضی آدمها بايد جريمه نوشت. بعضی از آدمها را بايد چند بار خواند تا معنی آنها را فهميد . وبعضی از آدمها را بايد نخوانده دور انداخت....
به راستی ما کدام کتابيم؟
نقد چیست ؟ آیا تاختن به هر کس و هر موضوعی نقد نام میگیرد؟
به نظرم نقد به معنای بررسی و شکافتن ,نتیجه گیری در باره یک موضوع می باشد.
و اما منتقد کیست؟
آیا هر کس را می توان به عنوان منتقد قبول کرد و یا ابزار نقد کدام است؟
متاسفانه در فرهنگ ما نقد و سیاه نویسی تقریبا هم معنا شده اند. اولین باری که به این نتیجه رسیدم , به خاطر مقاله های ماهنامه سینما بود که مشترکش بودم.
اکثر نقد ها پر از سیاه نگاری بود .
کم کم در مقوله سیاست هم نظرم را جلب کرد .
نقد تبدیل شد به محل تصفیه حساب های شخصی – جناحی – حزبی. خصوصا در اواخر دوره دوم ریاست خاتمی به اوج رسید.
حالا هم رسیده به فضای وبلاگ . این روزها صفحه های شخصی تبدیل به محل زد و خورد رقبا شده آنهم با نام نقد .
یکی که تا دیروز فارسی بلد نبوده , حالا در زمینه ادبیات مینویسه . آن یکی که در کرمانشاه نانوا بوده , در باره علت پناهنده شدن به کانادا و نبود آزادی بیان در ایران مینویسه.
. چهارتا روزنامه نگار خارجی هم که نمی دونن در ایران چه خبره , طرف مصاحبه های سیاسیشون حسین درخشان شده.
بیشتر از اینکه لجم بگیره , خندم میگیره
واقعا ایرانی ها هر چیزی رو به لجن میکشن. واقعا چند درصد ایرانی های موفق خودشون را داخل جماعت ایرانی می کنند ؟ فکرکنم کمتر از 5 % باشه.
جمهوری اسلامی , دموکرات ترین حکومت برای این مردم هست. ملتی که فقط به 3000 سال گذشته می نازه و پره از سیاهی و تقلب و دورویی....
برای مدرن شدن , اول باید فکر را مدرن کرد .شرط می بندم اگر حکومت ایران امروز عوض شه فردا مردم همدیگر رو میخورن.
منتقدین عزیز , لطفا قبل از نقد کردن 2 تا کتاب در باره نحوه و ابزار نقد بخونید. دوما چهار تا نقد درست از کشورهای مدرن بخونین. قبل از نقد نوشتن هم لوبیا زیاد نخورین & چون تو نقد هاتون بوش میاد.
بیشتر از این نقد های اساتید رو هم نمیزنم , تا بوش بلند نشه
فکر می کنید چه عواملی در ساختار هویت یک فرد تاثیرات اصلی را خواهد داشت؟ و یا به نظر شما کدامیک از عوامل زیر بر هویت فرد تاثیر گذار است؟
خانواده :
که به عنوان کوچکترین نهاد جامعه, اولین جایی است که سطرهایی بر لوح سفید شخصیت -هویت اضافه میکندو چون سر فصل نوشتار خواهد بود , به سختی می توان تغییرات اساسی در آن ظاهر کرد- بدانجا که گروهی بر این باورند که احتمال بی اثر کردن نقش خانواده در هویت فرد تقریبا محال است و به هر صورت در ضمیر ناخودآگاه حضور دارد و خود را نمایان میکند.
شاید بتوان گفت که نقش خانواده , مانند چهارچوب یک بوم نقاشی و یا فریم عکاسی است.
هر چه اضافه و کسر شود , درون این چهارچوب خواهد بود.
محیط – محل زندگی:
محل بزرگ شدن و محیطی که فرد تا سنین 15 – 16 سالگی در آن رشد می کند شاید دومین عامل موثر در هویت فرد باشد. تاثیرات محیط بر کودک و نحوه آشنایی با فرهنگ جامعه, از کوچه پس کوچه های کودکی شروع میشود.دوستان هم محلی , همسایه , مغازه خوار و بار فروشی محل و ....
مدرسه:
مدرسه , اولین حضور در اجتماع بدون تکیه بر خانواده خواهد بود و اولین محلی که کودک متوجه نقش فردیت در جامعه خواهد شد.
نقطه حساسی است. تقسیم زمان به 2 قسمت فعالیت های اجتماعی (مدرسه) و فردی و نحوه زندگی ( خانواده) می تواند نقطه آغاز سرگردانی باشد.
بخصوص برای کودکی که در خانواده ای آشوب زده پا به عرصه حضور گذاشته باشد.
سالهای بلوغ و تلاش برای خودشناسی که عموما با سالهای پایانی مدرسه توام میشود شاید موشکافانه ترین قسمت این فرایند باشد.در این بخش هست که فرد تمام محتویات داخلی قاب را به هم ریخته و تلاش میکند تا غالبی نو بسازد.
باز هم اعتقاددارم که چهارچوب می ماند و آنرا نمی توان بهم زد. خانواده , آزادی های فردی – اجتماعی و فرهنگ محیط , ابزارهای طراحی فرد خواهد بود.
البته در مراحل بعدی محیط کار و ازدواج و نقش همسر در تکامل و تغییر هویت موثر خواهد بود , اما بر این باورم که هنوز عوامل فوق بیشترین تاثیرات را خواهند داشت.
اصلا آیا تعریفی برای هویت داریم ؟ شما هویت را چگونه تعریف می کنید ؟
به نظر من هویت: آنچه به عنوان “من” درونی شناخته می شود که بر اساس آموخته های پیشین – خانواده, محیط رشد و زندگی – مدرسه و نهایتا محیط کار- مجموعه علایق و سلایق و رفتارهای فردی اجتماعی فرد را می سازد.
حال سوال بعدی باید این باشد, آیا هویت قابل تغییر است ؟
چهارچوب و اساس را به تحقیق نمی توان دستخوش تغییر کرد, اما نحوه چیدمان قابل دستکاریست. که البته احتیاج به آگاهی کامل فرد از این تغییر و نیاز فرد بدان باشد.
باید توجه داشت که بین عادت کردن یا روزمره شدن یک فعالیت با آگانه تغییر دادن آن تفاوت زیادی وجود دارد.
و اما تغییر محل زندگی , بدون تلاش در دریافت از محیط و بلطبع تغییر در برخی رفتارها , محل بروز بسیاری از مشکلات بوده.
جابجایی از محیطی بسته به محیطی باز بدون آنکه فرد آمادگی ذهنی این تغییر را در خود فراهم کند نه تنها فرد را دچار بحران شخصیتی خواهد کرد, بلکه جامعه را نیز آسیب پذیر تر می کند.
مشکل کوچ از روستا به شهر های بزرگ و مشکل دستفروشی. بحران امنیت در جامعه و تغییر چهره شهر از نمادهای بارز این گونه ناهنجاری هاست.
نمونه بارز دیگر که بویژه در دهه گذشته در ایران مطرح بوده و هست بحث کوچ دختران از شهرهای کوچک به ابرشهرها یا شهر های بزرگ بوده , که نه تنها فردیت اکثر این گروه را بخطر انداخته , بلکه جامعه نیمه مدرن شهر را هم به چالشی بزرگ فرا خوانده.
البته باید دلایل این جابجایی را هم نگاه کرد , که متاسفانه همیشه به آن سوی داستان توجه میشود.
دختری که در شهری کوچک- یا بزرگ , بسته و مذهبی شکل گرفته است ,حال به یک باره تصمیم به جابجایی میگیرد و خود را به شهری بزرگ و آزاد تر می رساند , بدون آمادگی برای دریافت از محیط. فقط می خواهد یک شبه مانند دختران آنجا شود.
نهایت داستان بدانجا می رسد که امروز تهران تبدیل به فاحشه خانه ای به وسعت مرزهایش میشود.
سالهای 1375 -76 , تنها گروه معدودی در تهران بدنبال هرزه بازی بودند.سال 1384 که ایران بودم وقتی که یک دفتر تعطیل میشد , از رئیس تا آبدارچی می رفتند “خانم بازی” .
آنقدر شهر پر بود از بانوان ویژه که فرق بین یک دختر معمولی با یکی از آنان را نمیشد فهمید.
بر خلاف تمام نظریه پردازان خارج از وطن , هیچ یک از دختران , لباس تنگ پوشیدن و مانتو کوتاه به تن کردن را مبارزه با نظام نمی دانستند و فقط بدنبال زیبا تر جلوه کردن بودند.
آرایشهای آنچنانی و لباسهای اروتیک نقل و نبات خیابانهاست و به تجربه اولین چیزی که تمام دوستان خارجی ام را متعجب می کرد , نحوه آرایش بود.
البته هنوز هم گروه های کوچکی از همان دختران سالهای 75 بودند که برای ورود به جمعشان باید هفت خان رستم را طی می کردی . این را می خواهم بگویم که با وجود این جو خراب که نا آگاهان بر محیط شهر های بزرگ تحمیل کرده اند . هنوز هم گروه های کوچکی اصالت و فرهنگ شهری بودن در شهری مدرن را با خود همراه دارند.
نمونه دیگر کوچ از ایران به کاناداست , که امروزه بیشتر از اینکه دلیلی محکم برایش بتوان آورد , فقط یک ژست پولداری یا روشن فکریست.
شما چه نمونه هایی می شناسید؟
......این داستان ادامه دارد
![]() | چندی پیش در تهران یک مصاحبه انجام دادم با یک راننده تاکسی . صحبت از مشکلات ترافیک آغاز شد و نهایتا به سختی زندگانی یا به قول راننده عزیز "زنده مانی" ختم شد . به نظرم کار خوبیست و ارزش شنیدن دارد این شما و این هم مصاحبه
نکته : برای شنیدن همزمان از فایل اول استفاده کنید
|
![]() |