این گروه خشن
سکانس 1 – نما خارجی :
(روزجمعه 17 جون- ساعت 7 صبح – ایستگاه یورک میلز – تورنتو)
طبق قرار قبلی همه گروهی که عازم اتاوا (پایتخت) هستند باید ساعت 7:15 صبح در محل حاضر باشند که 7:30 اتوبوس حرکت خواهد کرد .
اولین کسی را که پیدا میکنم شایان مشاطیان است . او را 2 سال پیش در گرد همآیی وبلاگ نویسان ایرانی دیده بودم .
کم کم دیگران هم می رسند ولی از یاسر کراچیان طراح و برنامه ریز سفر خبری نیست .
حدود ساعت 7:40 با صدای بوق ماشینها . نگاه ها یمان به سمت چپ خیابان میچرخد .
یک تاکسی در خط سمت راست یک خیابان دو لاینه توقف کرده و یاسر به همراه همسر و نازلی کاموری در حال تخلیه اسباب سفر هستند.
ناخود آگاه یاد قالیباف می افتم و داستان روز ثبت نام که با وجود چراق قرمز عابر پیاده از خیابان عبور می کند.
مشکل دوم تغییر ساعت حرکت هست که از 7:30 به 8 تغییر یافته و باید منتظر ماند .
.جالب اینجاست که با توجه به تذکر یاسر که سر ساعت مربوطه حرکت خواهیم کرد دوستان همیشه در صحنه همچنان در حال آمدن هستند و فکر کنم آخرین نفر ساعت 8:10 می رسد
تا رسیدن مرکب از فرصت استفاده کرده و شروع میکنم به گرفتن مصاحبه . همچنین خانم صحرایی هم در حال تهیه گزارش برای بی بیسی هست . آنطرف تر هم دو تا دانشجوی کانادایی ایستاده ان با یک دوربین DV و یک به یک با افراد گروه مصاحبه میکنند.
بالاخره ساعت 8:30 اتوبوس زرد رنگ مدرسه می رسد و گروه 30 نفره آماده عزیمت میشود .
سکانس 2 – نما داخلی :
(روز جمعه – ساعت 8:30 – داخل اتوبوس مدرسه – تورنتو )
چون وسیله نقلیه یک اتوبوس مدرسه زرد رنگ می باشد ناخود آگاه یاد سرود یار دبستانی می افتم .
حرکت شروع میشود و هر کسی برای خود هم صحبتی دست و پا میکند. صدای فلاش دوربین ها شروع میشود . برای یک لحظه هم که شده فضای انتخابات را کاملا حس میکنم.
هزینه سفر که 20 دلار ناقابل است توسط یاسر جمع آوری میشود که شامل هزینه رفت و شد و میوه و شیرینی و آبمیوه و ... است که واقعا دستش درد نکند فراهم کردن این همه خوردنی و مدیریت سفر کاریست دشوار.
خب اول به سراغ دوربین فیلم برداری میروم و از همه تصویری به یادگار بر میدارم . در انتهای اتوبوس شاگرد تنبلی کفش ها را در آورده و به خواب رفته .
بعد نوبت به عکس میرسد و سپس مصاحبه. به طور پراکنده و تصادفی سووالهایم را از همقطاران میپرسم . آنها هم با روی باز و سعه صدر یکی یکی جواب میدهند . بی شک اولین سوالم این است که آیا می خواهید خودتان را معرفی کنید یا نه ؟ که خوشبختانه همه معرفی میکنند. و با سووال " به کارنامه خاتمی چه نمره ای از 0 تا 100 میدهید؟" به پایان میبرم.
سوال و جوابها خوب پیش میرود تا آنجا که به خانم یاسر میرسم ( اسم ایشان را نمی دانم چون دوستان گفتند داماد خیلی غیرتیست ) . در بین سوال دوم هستم که ناگهان یاسر از ردیف پشتی میگوید:"تو خبرنگار آزاد هستی ا زکجا معلوم که مثل خانم انتخابی فر مصاحبه را به رادیو اسراییل ندهی "
تعجب می کنم و در جواب میگم " درست هست که من خبرنگار آزاد هستم و این حق را هم دارم که به هر جایی دوست دارم اخبارم را بدهم ولی شما که یک فعال سیاسی هستید آیا حاضر به هزینه کردن نیستید؟"
برای جواب دادن از من می خواهد که دستگاه صدا برداری را خاموش کنم.
خانم ایشان هم حالا رو به یاسر با چشم و آبرو با شوهرش صحبت می کند . یاسر برای جواب دادن بسیار محتاط میشود و کلمات را کاملا حلاجی کرده استفاده میکند .
به هر حال حاضر به دادن هر هزینه ای نیست . جو عوض میشود . از آن قسمت جدا شده به گروه آخر کلاس ملحق میشوم .
نیک آهنگ زنگ می زند و چندتا از صفاتم را که به علت اخلاقی نمی توان نوشت به یادم می آورد. نازلی به تهران زنگی میزند و از فضای آنجا میپرسد .
صبح صندوقها شلوغ نبوده ولی عصر صفها طولانی شده و تقریبا همه به معین رای میدهند : حرف هایست که از تهران میرسد.
پیش نازلی مینشینم و در باره سینما و انتخابات حرف میزنیم . حالا دوستان آنطرفی به دوربین های من حساس شده اند و جالب اینجاست که خانم یاسر هر از چند گاهی عکیس از من تهیه میکند ولی خیلی علاقه دارد که من متوجه نشوم .
خب در هر صورت برای درس خواندن در خارج آنهم به عنوان بورسیه فقط دانشجوی خوبی بودن کافی نیست. و البته که همیشه مثل "دست پیش را بگیر که پس نیفتی " کارگر نیست .
مدتهاست که اصحاب مطبوعات با این سوالها آشنایی کامل دارند و کاربردهای سالهای 60 احتیاج به بازبینی مجدد دارد .
یاد مصاحبه تلفنی خلخالی با بی بیسی افتادم که به خبرنگار گفت "شما چرا نمیای اینجا از من مصاحبه بگیری"
خبرنگار جواب داد " اگر بیام شما من را اعدام میکنید"
و جواب شنید " اعدام که تری نداره عزیز من"
برای تنفس 10 دقیقه ای توقفی میکنیم و ....
این داستان ادامه دارد .....
برای دیدن عکیها اینجا را کلیک کنید .
امشب ایمیلی به دستم رسید از آقای یاسر کراچیان که جوابی بر نوشته من داده بود.
به هر حال خوش حال شدم که فرصتی دست داده تا مطلب فوق را بخواند.
متن نوشته ایشان را در زیر طبق درخواستشان به فارسی تایپ کردم و قرار میدهم .
لازم به ذکر است که نوشته فوق قسمت اول سفر نامه می باشد و الباقی داستان در دست تحریر است .
"سلام آقا پویان
چند تا تکذیبه , یکی اینکه ما ساعت 7:15 یا حداکثر 7:20 اونجا بودیم. من نمیدونم این 7:40 را از کجا پیدا کردی ؟
دیگه اینکه بنده بورسیه ایران نیستم که البته اگر هم بودم , مشکلی نبود.
سوم اینکه خانم بنده (که اسمش فرانک است) میگه ازت یک عکس بیشتر نداره J
چهارم هم قربانت گردم , آدم با یک خبرنگار شوخی میکنه , این خبرنگار که ورنمیداره تلیپ همه چیز را به عنوان یک مصاحبه جدی بنویسه.
مخلص شما و عکس های قشنگتون
یاسر
6-آگوست-2005" |