Archive for the 'daily life' Category

کوبا

Monday, December 19th, 2005


کوبا عکس از پویان طباطبایی
بالاخره سال به آخر رسید و بارها را بستم تا یک سال خستگی را در ساحل زیبای “وارادرو” از تن بدر کنم.
امسال به تحقیق , بدترین سال زندگیم بود و امیدوارم که سال آینده جبران بشه .
از همین الان دارم احساس آرامش میکنم. یک سیگار هاوانا , یک لیوان رام , ساحل زیبا و البته دوستان خوب در کنار.

کوبا عکس از پویان طباطبایی

جای همه خالی و به جای همه (مخصوصا هومن عزیز) بسیار مست خواهم کرد.
فتوبلاگ هر روز, به روز خواهد شد . سری بزنید.
کریسمس مبارک و امیدوارم سال جدید برای همه پر از شادی و موفقیت باشد.

کوبا عکس از پویان طباطبایی

روزنامه نگاری

Thursday, December 15th, 2005


امروز داشتم در باره این خبرهای نگاشته شده در باب سقوط هواپیمای خبرنگاران فکر میکردم.

می خواستم در باره نحوه نگارش و بازی با خبر بنویسم که دیدم درسیبستان مطلبی در خور تامل نوشته شده است.
پیشنهاد میکنم حتما نگاهی بدان بیندازید.

بدون تو

Monday, December 12th, 2005


جمله اول این گفتار را وامدار یار گرمابه و گلستانم , سامان رفیعا هستم و دعایی در انتهای برنامه را , از دیگری.

مجموعه حاضر ,بخش دوم نوشته های پراکنده ام با نام “بی تو” است که در طول 5 سال گذشته به رشته تحریر درآمد و به 10 قسمت تقسیم شده بود که در اینجا بجز بخش ششم , الباقی برای شنیدن آماده است.
تنظیم و انتخاب آهنگها به عهده خودم بوده و در این مدت دوایی برای تمام تنهایی ها یم و اگر اصرار دوستان نبود , شاید هر گز در اینجا نمی گذاشتمش.
پس تقدیم به آنهایی که باور دارند :
هنور هم در آن سوی پنجره , گوشی برای شنیدن هست.

بشنوید:

 

Whit out you By Pooyan Tabatabaei

فایل صوتی فوق را برای آن دسته از شنودنگان که علاقه مند به شنیدن مجدد, بدون استفاده از اینترنت می باشند , به 3 بخش تقسیم کرده تا حجم فایلها کمتر شود.

بخش یک

بخش دو

بخش سه

صندوق حمایت از مصرف کننده

Thursday, December 8th, 2005


در اکثر کشورهای پیشرفته صنعتی و گروهی از کشورهای در حال توصعه سازمانی وجود دارد به نام صندوق حمایت از مصرف کننده.
کار این سازمان تعیین قیمت کالای آماده برای ارایه به بازار می باشد.
بدین گونه که تولید کننده قیمت پیشنهادی خود را اعلام میکند و این صندوق با توجه به قیمت تمام شده کالا,سود متغارف تولید کننده, میزان تقاضای بلقوه و مهمترین فاکتور, قدرت خرید بازارنهایی واهمیت کالا در سبد خانواده قیمت نهایی برای فروش را به تولید کننده اعلام میکند.
با توجه به نوع کالا این قیمت میتواند به صورت تک نرخی یا دارای محدوده کوچکی باشد.

اساس کار این صندوق همانگونه که از نامش برمیاید , حمایت از مصرف کننده می باشد.

سالهای 1376-1378 بود و بحث ورود وتولید مدل جدید ماشین دوو به نام ماتیز.
ماتیز خودرویی با 3سیلندر و 796 سی سی گنجایش , نوید روزهای بهتری با آسمانی صاف ترمی داد.حتی تبلیغات بر این نکته پافشاری می کرد که “هوای سالمتربا ماتییز” و تا آنجا پیش رفت که به نظر میرسید به زودی ماتیز جایگزین پیکان شود.یا به قولی خودرو خانواده.

قیمت نهایی در حدود 2 تا2.5 میلیون تومان برآورد شده بود. اما هنگامی که از صندوق حمایت از مصرف کننده بیرون آمد به 5,800,000 تا 6,200,000 افزایش یافت.

به زبانی دیگر, این صندوق به حمایت از مصرف کننده قیمت پیشنهادی تولید کننده را 2.5 تا 3 برابرافزایش داده بود.
7th Parliament election of Iran 2004 , photo by Pooyan Tabatabaei

دراینجا ,گذرا پاره ای از مزایای خودرو ماتیز 2 میلیون تومانی را از نقطه نظر نویسنده متذکرمیشوم.
قبل از ورود به بحث لازم به ذکر است که برای تفهیم کامل هر مزیت نیاز به تحلیلی اقتصادی و ارایه چارتهای مختلف می باشد که به علت خلاصه بودن این گفتار از آن صرف نظر خواهم کرد.
1. آلودگی هوا :
با توجه به میزان مصرف کم این خودرو و نحوه فیلترینگ مدرن , میزان تولید و افزوده شدن مواد آلاینده به هوا به نحو قابل توجهی کاهش میافت.

2.جابجایی محسوس در میزان خرید خودرو:
قیمت پایه خودرو پیکان در حدود 4.5 میلیون تومان بود و تفاوت قیمت آن با ماتیز در حدود 2 میلیون تومان. پیکان به عنوان خودرو همگانی بیشترین فروش را دارا بود و تقریبا بین 70 تا 75 درصد خودرو های شهری را به خود اختصاص میداد . با توجه به مزایای مشهود ماتیز و تفاوت فاهش قیمتی , بازار به سمت ماتیز خیز برمیداشت. که خود از چندین جهت قابل بررسی است.

الف: افزایش قدرت خرید .
با توجه به اینکه اگر هر خانوار صاحب پیکان,خودرو مورد مصرف خود را به ماتیز تغییر میداد, جدا از هر نکته مثبت دیگری, در حدود 2 میلیون تومان به قدرت خرید خانواده افزوده میشد. اگر حتی 40 تا 50 درصد از مصرف کنندگان خودرو پیکان دست بدین تغییر میزدنند . رقم قابل توجهی به عنوان نقدینگی آماده تزریق به بازار میشد.

ب: افزایش پشتوانه ارزی:
با توجه به مصرف بسیار کم بنزین در مقایسه با میزان مصرف پیکان, در بیلان واردات بنزین , رقم قابل توجهی کسرمی گردید که می توانست مستقیما به پشتوانه ارزی کمک کند.
3. ترافیک :
با توجه به تفاوت میزان فضای اشغال شده توسط خودرو ماتیز با پیکان, فضای آزاد بیشتری تولید میشد که خود در نگاه کلان در بحث ترافیک بی تاثیر نبود.

4.چهره شهر :
و اما چهره خیابانها,بزرگراه ها و در نهایت شهر نیز دستخوش تغیرات مثبتی میشد که از نگاه مدیریت انسانی , میزان نیروی مثبت در جامعه افزایش می یافت و تا حدودی در راندمان کاری تاثیر مثبت میگذاشت.

با احتساب موارد فوق و چندین فاکتور دیگر که از حوصله این نوشتار خارج است, یک تصمیم نادرست کوچک, چنین تفاوتی در نظام شهری ایجاد میکند . حال شهردار قبلی تهران که امروز سمت ریاست جمهوری را بر عهده دارد , چگونه برای ایجاد فضایی پاک تر و سالم تر اقدام خواهد کرد ؟

کرباسچی , یا شهرداری که لقب گل را یدک می کشید.تهران را از آنچه بود به پایتختی در خور نام ایران تبدیل کرد و جزایش آن شد که امروز می بینیم .
و شهرداری که تالار قشقایی را بر سر هنردوستان فرو ریخت تا مسجدی برپا کند , امروز بر مسند ریاست جمهوری می نشیند.

هوای تهران آلوده است .
من سرب نفس میکشم.
تو سرب نفس می کشی !
و او برایت دعا میکند.

همه جا سفید میشود
و او آشکار
یا آنچه او میبیند
اینچنین است.

و فضا عوض میشود.
و کسی پلک نمیزند
چرا که او را نوری سفید احاطه کرده است.

من از سرب میمیرم.
و توبا سرب زمین گیر میشوی
و او برای ما دعا میکند!


چهارشنبه – 8 دسامبر 2005

غریبانه

Wednesday, December 7th, 2005


یاران چه غریبانه رفتند از این خانه——————- هم سوخته شمع ما هم سوخته پروانه

نیمه شب بود و من باز درگیر این بیخوابی .آخرین جایی را که نگاه کردم بی بی سی بود که خبر ازسقوط یک هواپیمای سی-130 میداد. نگران شدم, خبر خیلی کلی بود و بدنبال جزعیات راهی سایتهای دیگر شدم,ولی چیز قابل توجهی دستگیرم نشد.

صبح که اخبار را چک کردم تازه فهمیدم که ای وای , چه مصیبتی.

یاد 3 هفته قبل از انتخابات اخیر ریاست جمهوری در ایران افتادم. داشتم برای رفتن به تهران آماده میشدم . تلفن زنگ زد,

بودGLOBE AND MAIL دبیر سرویس عکس روزنامه Randall Wolf

پرسید: آیا در ایران مشکلی نخواهی داشت و آیا برای تو امن خواهد بود؟

کلی توضیح دادم که نگران نباش من ایرانی هستم و با محیط آشنا و .... از لحن صدایش پیدا بود که از جواب های من راضی نشده , به هر حال به دلایلی نتوانستم به ایران بروم.
امروز که این خبر را دیدم, از خودم پرسیدم واقعا حاشیه کار در ایران چقدر امن خواهد بود. فقط برای روز انتخابات اخیر مجلس و با داشتن 4 مجوز مختلف , باز هم 32 بار در یک روز سوال و جواب شدم. یا بلافاصله پس از ورود آیت الله جنتی به نماز جمعه , من را صدا کردند و به کانتینری در جلوی در ورودی بردند, تمام عکسهایم را مرور کردند و تا شروع نماز جمعه اجازه خروج ندادند و ....

این یک طرف داستان و اما سوی دیگر مسئله اهمیت و توجه به حرفه روزنامه نگاری. این اولین باری نیست که چنین فجایعی رخ میدهد, شاید آنچه امروز رخ داد بزرگترین بود , اما اولین نیست. حتی در دولت خاتمی هم این بی توجهی مشهود بود. سکوت در برار اصحاب مطبوعات.
داستانهای خبرنگاران و عکاسان داخلی در رابطه با زلزله بم و چگونگی اسکان و جابجایی خود داستان هفتاد من کاغذ است. در فرصتی مناسب تر ,داستان سفر به بم را خواهم نوشت.

همین جا به خانواده عزیزان از دست رفته و همچنین به خانواده بزرگ مطبوعات تسلیت میگم.

یک مطلب دیگری هم بعدا اضافه میکنم که چرا نور چشمی ها به همچین ماموریتهایی فرستاده نمیشوند؟

7th Parliament election of Iran 2004 , photo by Pooyan Tabatabaei


واما بعد از ممیز نوبت به جامعه مطبوعات رسید و دیشب با پرواز منوچهر نوذری به پایان رسید. (البته امیدوارم)
همیشه جمعه ها را صبح در رختخواب می ماندم و به برنامه صبح جمعه با شما گوش میدادم.شاید بهترین برنامه ای بود که از رادیو پخش میشد.البته راه شب هم طرفداران بسیار داشت.
مسابقه هفته و تهران ساعت بیست از کارهای بیاد ماندنی آنروزهاست. روحش شاد , یادش همه جا.

در انتظار ظهور

Tuesday, December 6th, 2005


عجب داستانی شده این فیلم دیدار احمدی نژاد با جوادی آملی, دارن کم کم تمام کانالهای خبری نشون میدن.
جالب ترین نکته این بود که وقتی داشت داستان رو تعریف میکرد , جوادی آملی یک طوری نگاش میکرد و میگفت بعله بعله – انشالله , که یعنی ... خودتی.

چند روز پیش داشتم گزارش دیدار احمدی نژاد را میخوندم با رسانه های خارجی ,اولا کلی دلم تنگ شد برای روزهای ایران و دیدار های خاتمی.نمی دونم الان چه طوری شده,حتما باید 2000تا ایراد بگیرن تا بتونی برسی به اونجا.
دوما میخواستم خلاصه صحبت ها رو ترجمه کنم برای ای-پی-ا.تیتر سخنرانی را اینطوری انتخاب کرده بودن ” احمدی نژاد : ما باید ایران را سکوی پرتاب امام زمان کنیم.
هر چه فکر کردم دیدم این اصلا ترجمه بشو نیست و.اگر هم ترجمه میکردی یک چیزی شبیه بحث های اتمی میشد.
یاد یکی از دوستان افتادم که تا سالهای 70 مترجم کلی از سردمدارن بود و چه داستانهایی دارد, که این صحبت احمدی نژاد در مقابل آنها خیلی هم مدرن هست.
واقعا کار سختیست که در دنیایی مدرن مترجم قدما باشی

اینهم نماز جمعه و برادران در انتظار ظهور.

عکس از : پویان طباطبایی

شب خوش

Monday, December 5th, 2005


ساعت 3:30 صبح میشه و هنوز خوابت نمیبره.

این حضرت (کریس د برگ) هم که الان چند ساعتی هیت که بی وقفه داره میخونه.
دو هفته درگیر اسباب کشی بودن و بعد مهمانداری فرصتی نگذاشته بود تا سری به وبلاگستان بزنم. مبصر کلاس هم دو روز پیش مجددا ما را نواخت تا به روز باشیم.
چندی پیش چند برگی از نوشته های گذشته ام را تبدیل به فایلهای صوتی کردم و می خواهم هفته ای یک بار چند دقیقه ای از آن را اینجا بگذارم , تا قسمت صوتی نیز به روز باشد.
و اما به عکاسخانه هم سری بزنید, چند عکسی از جشنواره هفته گذشته که در(راجرز سنتر)برگزار شد ببینید.

12th Annual Canadian Aboriginal, photo by Pooyan Tabatabaei

بازگشت به خویشتن

Friday, November 25th, 2005





















Photo by Pooyan Tabatabaei
اگر تلفن نیک آهنگ نبود و کمی گوش مالی تلفنی شاید نمیفهمیدم که درتایپ فارسی اینقدر کند شدم.
و اما در این غیبت نسبتا طولانی اولا مشغول انجام چندین پروژه عکاسی بودم.
دوما طراحی وشروع فیلمبرداری یک کارمستند-اجتماعی.
سوما اسباب کشی ونقل مکان.
چهارما , درست کردن یک فتوبلاگ در سایت خودم و تلاش در راه ایجاد وحدت (چه کلمه وچه تصویر).
و....

به هر حال فتوبلاگ جدید را چنددقیقه پیش را انداختم و از امروز تلاش خواهم کرد که روزانه حداقل یک عکس اضافه کنم. (البته به کمک دوستان——> قابل توجه نیک آهنگ)

برای دیدن عکسها اینجا را کلیک کنید.

و اما از اخبار تقریبا جدید: اسامی راه یافتگان به چهارمین جشنواره عکس کودک هم اعلام شد و اسم من هم هست (به به ). از سپیده عزیز که زحمت ثبت نام وتحویل کاره را کشیده ممنونم و همچنین دوستان خوب چاپ “ساروبن”.
البته کدوم عکس انتخاب شده نمیدونم, ولی فردا 3 تا از کارها را اینجا میگزارم .
این هم اصل خبر :
دبيرخانه چهارمين جشنواره عکس کودک ضمن اعلام اسامی راه يافتگان به اين دوره اعلام کرد مراسم گشايش و اهدای جوايز ساعت 3 بعدازظهر روز 21 آذر 1384 در سالن آفرينشهای هنری كانون پرورش فكری كودكان....
این هم اولین عکسی که گرفتم از برف امسال
دیگه اینکه نازلی کاموری مطلبی نوشته بود به تاریخ (Saturday, September 10, 2005 ) با نام “درب موال را رنگ نخواهم کرد:
پشت در مستراح عمومی را دوست دارم. این که آدم ها خودکاری، میخی ، تیزی ای بر می دارند و می نویسند و حک می کنند را دوست دارم. حکاکی های روی درختان و نمیکت های پارک را هم دوست دارم. اسپری های رنگی را که با آن روی دیوار ها می نویسند را هم دوست دارم. قسمت نظرات وبلاگ خودم را هم دوست دارم....)”

اگر تا به حال نخواندیدش ,حتما در اولین فرصت یک نگاهی بیندازید. فکرکنم یکی از بهترین مطالب نوشته شده امسال هست. به خصوص در زمینه وبلاگ.

و اما 2تا کار از نیک آهنگ کوثر که به نظرم واقعا محشر بودن را اینجا اضافه میکنم

Nikahang Kowsar
Nikahang Kowsar
تا دیرترک ...

صفحه جدید

Thursday, August 11th, 2005






 


در سمت راست بالای صفحه یک قسمت جدید اضافه کردم به نام News from Other Sites ذر اینجا می توانید لینک و خلاصه مطالبی که به نظرم جالب آمدند را بینید .


بر روی Second page کلیک کنید


سعی خواهم کرد تا روزانه لینکهای متفاوتی در آنجا بگذارم .


 

این گروه خشن

Sunday, June 19th, 2005















یاسر کراچیان

 


این گروه خشن


سکانس 1 – نما خارجی :


(روزجمعه 17 جون- ساعت 7 صبح – ایستگاه یورک میلز – تورنتو)


طبق قرار قبلی همه گروهی که عازم اتاوا (پایتخت) هستند باید ساعت 7:15 صبح در محل حاضر باشند که 7:30 اتوبوس حرکت خواهد کرد .


اولین کسی را که پیدا میکنم شایان مشاطیان است . او را 2 سال پیش در گرد همآیی وبلاگ نویسان ایرانی دیده بودم .


کم کم دیگران هم می رسند ولی از یاسر کراچیان طراح و برنامه ریز سفر خبری نیست .


حدود ساعت 7:40 با صدای بوق ماشینها . نگاه ها یمان به سمت چپ خیابان میچرخد .


یک تاکسی در خط سمت راست یک خیابان دو لاینه توقف کرده و یاسر به همراه همسر و نازلی کاموری در حال تخلیه اسباب سفر هستند.


ناخود آگاه یاد قالیباف می افتم و داستان روز ثبت نام که با وجود چراق قرمز عابر پیاده از خیابان عبور می کند.


 


مشکل دوم تغییر ساعت حرکت هست که از 7:30 به 8 تغییر یافته و باید منتظر ماند .


.جالب اینجاست که با توجه به تذکر یاسر که سر ساعت مربوطه حرکت خواهیم کرد دوستان همیشه در صحنه همچنان در حال آمدن هستند و فکر کنم آخرین نفر ساعت 8:10 می رسد


تا رسیدن مرکب از فرصت استفاده کرده و شروع میکنم به گرفتن مصاحبه . همچنین خانم صحرایی هم در حال تهیه گزارش برای بی بیسی هست . آنطرف تر هم دو تا دانشجوی کانادایی ایستاده ان با یک دوربین DV و یک به یک با افراد گروه مصاحبه میکنند.


بالاخره ساعت 8:30 اتوبوس زرد رنگ مدرسه می رسد و گروه 30 نفره آماده عزیمت میشود .


 


سکانس 2 – نما داخلی :


(روز جمعه – ساعت 8:30 – داخل اتوبوس مدرسه – تورنتو )


چون وسیله نقلیه یک اتوبوس مدرسه زرد رنگ می باشد ناخود آگاه یاد سرود یار دبستانی می افتم .


حرکت شروع میشود و هر کسی برای خود هم صحبتی دست و پا میکند. صدای فلاش دوربین ها شروع میشود . برای یک لحظه هم که شده فضای انتخابات را کاملا حس میکنم.


هزینه سفر که 20 دلار ناقابل است توسط یاسر جمع آوری میشود که شامل هزینه رفت و شد و میوه و شیرینی و آبمیوه و ... است که واقعا دستش درد نکند فراهم کردن این همه خوردنی و مدیریت سفر کاریست دشوار.


خب اول به سراغ دوربین فیلم برداری میروم و از همه تصویری به یادگار بر میدارم . در انتهای اتوبوس شاگرد تنبلی کفش ها را در آورده و به خواب رفته .


بعد نوبت به عکس میرسد و سپس مصاحبه. به طور پراکنده و تصادفی سووالهایم را از همقطاران میپرسم . آنها هم با روی باز و سعه صدر یکی یکی جواب میدهند . بی شک اولین سوالم این است که آیا می خواهید خودتان را معرفی کنید یا نه ؟ که خوشبختانه همه معرفی میکنند. و با سووال " به کارنامه خاتمی چه نمره ای از 0 تا 100 میدهید؟" به پایان میبرم.


سوال و جوابها خوب پیش میرود تا آنجا که به خانم یاسر میرسم ( اسم ایشان را نمی دانم چون دوستان گفتند داماد خیلی غیرتیست ) . در بین سوال دوم هستم که ناگهان یاسر از ردیف پشتی میگوید:"تو خبرنگار آزاد هستی ا زکجا معلوم که مثل خانم انتخابی فر مصاحبه را به رادیو اسراییل ندهی "


تعجب می کنم و در جواب میگم " درست هست که من خبرنگار آزاد هستم و این حق را هم دارم که به هر جایی دوست دارم اخبارم را بدهم ولی شما که یک فعال سیاسی هستید آیا حاضر به هزینه کردن نیستید؟"


 


برای جواب دادن از من می خواهد که دستگاه صدا برداری را خاموش کنم.


خانم ایشان هم حالا رو به یاسر با چشم و آبرو با شوهرش صحبت می کند . یاسر برای جواب دادن بسیار محتاط میشود و کلمات را کاملا حلاجی کرده استفاده میکند .


به هر حال حاضر به دادن هر هزینه ای نیست . جو عوض میشود . از آن قسمت جدا شده به گروه آخر کلاس ملحق میشوم .


نیک آهنگ زنگ می زند و چندتا از صفاتم را که به علت اخلاقی نمی توان نوشت به یادم می آورد. نازلی به تهران زنگی میزند و از فضای آنجا میپرسد .


صبح صندوقها شلوغ نبوده ولی عصر صفها طولانی شده و تقریبا همه به معین رای میدهند : حرف هایست که از تهران میرسد.


 


پیش نازلی مینشینم و در باره سینما و انتخابات حرف میزنیم . حالا دوستان آنطرفی به دوربین های من حساس شده اند و جالب اینجاست که خانم یاسر هر از چند گاهی عکیس از من تهیه میکند ولی خیلی علاقه دارد که من متوجه نشوم .


خب در هر صورت برای درس خواندن در خارج آنهم به عنوان بورسیه فقط دانشجوی خوبی بودن کافی نیست. و البته که همیشه مثل "دست پیش را بگیر که پس نیفتی " کارگر نیست .


مدتهاست که اصحاب مطبوعات با این سوالها آشنایی کامل دارند و کاربردهای سالهای 60 احتیاج به بازبینی مجدد دارد .


یاد مصاحبه تلفنی خلخالی با بی بیسی افتادم که به خبرنگار گفت "شما چرا نمیای اینجا از من مصاحبه بگیری"


خبرنگار جواب داد " اگر بیام شما من را اعدام میکنید"


و جواب شنید " اعدام که تری نداره عزیز من"


برای تنفس 10 دقیقه ای توقفی میکنیم و ....


 


این داستان ادامه دارد .....


 


برای دیدن عکیها اینجا را کلیک کنید .


 


 


 


 


امشب ایمیلی به دستم رسید از آقای یاسر کراچیان که جوابی بر نوشته من داده بود.


به هر حال خوش حال شدم که فرصتی دست داده تا مطلب فوق را بخواند.


متن نوشته ایشان را در زیر طبق درخواستشان به فارسی تایپ کردم و قرار میدهم .


 


لازم به ذکر است که نوشته فوق قسمت اول سفر نامه می باشد و الباقی داستان در دست تحریر است .


 


 


"سلام آقا پویان


چند تا تکذیبه , یکی اینکه ما ساعت 7:15 یا حداکثر 7:20 اونجا بودیم. من نمیدونم این 7:40 را از کجا پیدا کردی ؟


 


دیگه اینکه بنده بورسیه ایران نیستم که البته اگر هم بودم , مشکلی نبود.


سوم اینکه خانم بنده (که اسمش فرانک است) میگه ازت یک عکس بیشتر نداره J


چهارم هم قربانت گردم , آدم با یک خبرنگار شوخی میکنه , این خبرنگار که ورنمیداره تلیپ همه چیز را به عنوان یک مصاحبه جدی بنویسه.


مخلص شما و عکس های قشنگتون


یاسر


6-آگوست-2005"