Archive for January, 2006

نقد چیست ؟ منتقد کیست؟

Thursday, January 19th, 2006

نقد چیست ؟ آیا تاختن به هر کس و هر موضوعی نقد نام میگیرد؟
به نظرم نقد به معنای بررسی و شکافتن ,نتیجه گیری در باره یک موضوع می باشد.
و اما منتقد کیست؟
آیا هر کس را می توان به عنوان منتقد قبول کرد و یا ابزار نقد کدام است؟
متاسفانه در فرهنگ ما نقد و سیاه نویسی تقریبا هم معنا شده اند. اولین باری که به این نتیجه رسیدم , به خاطر مقاله های ماهنامه سینما بود که مشترکش بودم.
اکثر نقد ها پر از سیاه نگاری بود .
کم کم در مقوله سیاست هم نظرم را جلب کرد .
نقد تبدیل شد به محل تصفیه حساب های شخصی – جناحی – حزبی. خصوصا در اواخر دوره دوم ریاست خاتمی به اوج رسید.

حالا هم رسیده به فضای وبلاگ . این روزها صفحه های شخصی تبدیل به محل زد و خورد رقبا شده آنهم با نام نقد .

یکی که تا دیروز فارسی بلد نبوده , حالا در زمینه ادبیات مینویسه . آن یکی که در کرمانشاه نانوا بوده , در باره علت پناهنده شدن به کانادا و نبود آزادی بیان در ایران مینویسه.
. چهارتا روزنامه نگار خارجی هم که نمی دونن در ایران چه خبره , طرف مصاحبه های سیاسیشون حسین درخشان شده.
بیشتر از اینکه لجم بگیره , خندم میگیره

واقعا ایرانی ها هر چیزی رو به لجن میکشن. واقعا چند درصد ایرانی های موفق خودشون را داخل جماعت ایرانی می کنند ؟ فکرکنم کمتر از 5 % باشه.
جمهوری اسلامی , دموکرات ترین حکومت برای این مردم هست. ملتی که فقط به 3000 سال گذشته می نازه و پره از سیاهی و تقلب و دورویی....
برای مدرن شدن , اول باید فکر را مدرن کرد .شرط می بندم اگر حکومت ایران امروز عوض شه فردا مردم همدیگر رو میخورن.

منتقدین عزیز , لطفا قبل از نقد کردن 2 تا کتاب در باره نحوه و ابزار نقد بخونید. دوما چهار تا نقد درست از کشورهای مدرن بخونین. قبل از نقد نوشتن هم لوبیا زیاد نخورین & چون تو نقد هاتون بوش میاد.
بیشتر از این نقد های اساتید رو هم نمیزنم , تا بوش بلند نشه

I came to say a word

Tuesday, January 17th, 2006

 پویان طباطبایی

I came to say a word and I shall utter it. Should death take me ere I give voice, the tomorrow shall utter it. For the morrow leaves not a secret hidden in the book of the infinite.

I came to live in the splendour of love and the light of beauty.
Behold me then in life; people cannot separate me from my life.

Should they put out my eyes I would listen to the songs of love and the melodies of beauty and gladness. Were they to stop my ears I would find joy in the caress of the breeze compounded of beauty’s fragrance and the sweet breaths of lovers.

And if I am Denied the air I will live with my spirit; for the spirit is the daughter of love and beauty.

I came to be for all and in all. That which alone I do today shall be proclaimed before the people in days to come.
And what I now say with one tongue, tomorrow will say with many.

تو

Saturday, January 14th, 2006


من از لب تو منتظر یک حرف تازم
تا قشنگترین , قصه عالم را بسازم

تو معنی بهترین کلامی
مفهوم تمام شعرهامی
منظور و مراد هر پیامی

من از لب تو منتظریک حرف تازم
تا قشنگترین قصه عالم را بسازم

هویت

Monday, January 9th, 2006

-Pooyan Tabatabaei  - عکس از پویان طباطبایی

فکر می کنید چه عواملی در ساختار هویت یک فرد تاثیرات اصلی را خواهد داشت؟ و یا به نظر شما کدامیک از عوامل زیر بر هویت فرد تاثیر گذار است؟
خانواده :
که به عنوان کوچکترین نهاد جامعه, اولین جایی است که سطرهایی بر لوح سفید شخصیت -هویت اضافه میکندو چون سر فصل نوشتار خواهد بود , به سختی می توان تغییرات اساسی در آن ظاهر کرد- بدانجا که گروهی بر این باورند که احتمال بی اثر کردن نقش خانواده در هویت فرد تقریبا محال است و به هر صورت در ضمیر ناخودآگاه حضور دارد و خود را نمایان میکند.
شاید بتوان گفت که نقش خانواده , مانند چهارچوب یک بوم نقاشی و یا فریم عکاسی است.

هر چه اضافه و کسر شود , درون این چهارچوب خواهد بود.

محیط – محل زندگی:
محل بزرگ شدن و محیطی که فرد تا سنین 15 – 16 سالگی در آن رشد می کند شاید دومین عامل موثر در هویت فرد باشد. تاثیرات محیط بر کودک و نحوه آشنایی با فرهنگ جامعه, از کوچه پس کوچه های کودکی شروع میشود.دوستان هم محلی , همسایه , مغازه خوار و بار فروشی محل و ....

مدرسه:
مدرسه , اولین حضور در اجتماع بدون تکیه بر خانواده خواهد بود و اولین محلی که کودک متوجه نقش فردیت در جامعه خواهد شد.
نقطه حساسی است. تقسیم زمان به 2 قسمت فعالیت های اجتماعی (مدرسه) و فردی و نحوه زندگی ( خانواده) می تواند نقطه آغاز سرگردانی باشد.
بخصوص برای کودکی که در خانواده ای آشوب زده پا به عرصه حضور گذاشته باشد.

سالهای بلوغ و تلاش برای خودشناسی که عموما با سالهای پایانی مدرسه توام میشود شاید موشکافانه ترین قسمت این فرایند باشد.در این بخش هست که فرد تمام محتویات داخلی قاب را به هم ریخته و تلاش میکند تا غالبی نو بسازد.

باز هم اعتقاددارم که چهارچوب می ماند و آنرا نمی توان بهم زد. خانواده , آزادی های فردی – اجتماعی و فرهنگ محیط , ابزارهای طراحی فرد خواهد بود.

البته در مراحل بعدی محیط کار و ازدواج و نقش همسر در تکامل و تغییر هویت موثر خواهد بود , اما بر این باورم که هنوز عوامل فوق بیشترین تاثیرات را خواهند داشت.

اصلا آیا تعریفی برای هویت داریم ؟ شما هویت را چگونه تعریف می کنید ؟
به نظر من هویت: آنچه به عنوان “من” درونی شناخته می شود که بر اساس آموخته های پیشین – خانواده, محیط رشد و زندگی – مدرسه و نهایتا محیط کار- مجموعه علایق و سلایق و رفتارهای فردی اجتماعی فرد را می سازد.

حال سوال بعدی باید این باشد, آیا هویت قابل تغییر است ؟
چهارچوب و اساس را به تحقیق نمی توان دستخوش تغییر کرد, اما نحوه چیدمان قابل دستکاریست. که البته احتیاج به آگاهی کامل فرد از این تغییر و نیاز فرد بدان باشد.

باید توجه داشت که بین عادت کردن یا روزمره شدن یک فعالیت با آگانه تغییر دادن آن تفاوت زیادی وجود دارد.

-Pooyan Tabatabaei  - عکس از پویان طباطبایی


قبل از اینکه وارد بحث بعدی بشوم .لازم به ذکر است که از این جا به بعد نگاهم کاملا به یک جامعه جهان سومیست و به خصوص به ایران اشاره میکنم.

و اما تغییر محل زندگی , بدون تلاش در دریافت از محیط و بلطبع تغییر در برخی رفتارها , محل بروز بسیاری از مشکلات بوده.

جابجایی از محیطی بسته به محیطی باز بدون آنکه فرد آمادگی ذهنی این تغییر را در خود فراهم کند نه تنها فرد را دچار بحران شخصیتی خواهد کرد, بلکه جامعه را نیز آسیب پذیر تر می کند.
مشکل کوچ از روستا به شهر های بزرگ و مشکل دستفروشی. بحران امنیت در جامعه و تغییر چهره شهر از نمادهای بارز این گونه ناهنجاری هاست.
نمونه بارز دیگر که بویژه در دهه گذشته در ایران مطرح بوده و هست بحث کوچ دختران از شهرهای کوچک به ابرشهرها یا شهر های بزرگ بوده , که نه تنها فردیت اکثر این گروه را بخطر انداخته , بلکه جامعه نیمه مدرن شهر را هم به چالشی بزرگ فرا خوانده.

البته باید دلایل این جابجایی را هم نگاه کرد , که متاسفانه همیشه به آن سوی داستان توجه میشود.
دختری که در شهری کوچک- یا بزرگ , بسته و مذهبی شکل گرفته است ,حال به یک باره تصمیم به جابجایی میگیرد و خود را به شهری بزرگ و آزاد تر می رساند , بدون آمادگی برای دریافت از محیط. فقط می خواهد یک شبه مانند دختران آنجا شود.
نهایت داستان بدانجا می رسد که امروز تهران تبدیل به فاحشه خانه ای به وسعت مرزهایش میشود.
سالهای 1375 -76 , تنها گروه معدودی در تهران بدنبال هرزه بازی بودند.سال 1384 که ایران بودم وقتی که یک دفتر تعطیل میشد , از رئیس تا آبدارچی می رفتند “خانم بازی” .

آنقدر شهر پر بود از بانوان ویژه که فرق بین یک دختر معمولی با یکی از آنان را نمیشد فهمید.
بر خلاف تمام نظریه پردازان خارج از وطن , هیچ یک از دختران , لباس تنگ پوشیدن و مانتو کوتاه به تن کردن را مبارزه با نظام نمی دانستند و فقط بدنبال زیبا تر جلوه کردن بودند.
آرایشهای آنچنانی و لباسهای اروتیک نقل و نبات خیابانهاست و به تجربه اولین چیزی که تمام دوستان خارجی ام را متعجب می کرد , نحوه آرایش بود.

البته هنوز هم گروه های کوچکی از همان دختران سالهای 75 بودند که برای ورود به جمعشان باید هفت خان رستم را طی می کردی . این را می خواهم بگویم که با وجود این جو خراب که نا آگاهان بر محیط شهر های بزرگ تحمیل کرده اند . هنوز هم گروه های کوچکی اصالت و فرهنگ شهری بودن در شهری مدرن را با خود همراه دارند.

نمونه دیگر کوچ از ایران به کاناداست , که امروزه بیشتر از اینکه دلیلی محکم برایش بتوان آورد , فقط یک ژست پولداری یا روشن فکریست.

شما چه نمونه هایی می شناسید؟

......این داستان ادامه دارد

سیاه بازی

Monday, January 9th, 2006


A.
حسین درخشان که بدون شک پایه گذار جریان جدیدی در روند خبر رسانی و به نوعی افزایش سطح فکری جامعه ایران در 5 ساله گذشته است, متاسفانه خود را وارد محدوده ای کرد که نه تنها با آن آشنا نبوده , بلکه با تاثیر از محل تحصیل و چگونگی تحصیل در ایران دچار دوگانگی شدیدی در مباحث سیاسی شد.

تا آنجا پیش رفت که تحت تاثیر افرادی چون بهنود – که با تمام علاقه ای که به نحوه نگارشش دارم , اهل فن میدانند که موج سوار خوبیست – و نبوی -که این روزها یار خوبی برای بهنود است – , شاید احمقانه ترین حرکت ها را انجام داد.
. نه تنها موجب ناخورسندی روزنامه نگاران و یا اصحاب مطبوعات شد , بلکه فرهنگ لمپنیسم را هم در ادبیات سیاسی وارد کرد.
نمی دانم که خودش را به آن راه زده یا واقعا فکر میکند که این فیلترینگ بینندگانش را کم کرده است
تمام سایت حسین پر از نمونه است . احتیاجی به آوردن مثال نمیبینم.

B.
و اما نیک آهنگ کوثر که از دوستان خوب من است و در اوایل ورودش به کانادا, در مصاحبه ای که با او داشتم ,پرسیدم که چرا بعد از آزادی از زندان نحوه کارت را عوض کردی و به محیط زیست چسبیدی؟
در جواب گفت : زندگیم را عوض کردم
من قصد نداشتم که دیدگاهم را عوض بکنم. در نهایت بخش عمده دیدگاه انتقادی ام عوض نشده. در حقیقت محتوا را عوض نکردم. فرم را عوض کردم
.......

او نیز با نگاه انتقادی تندی که دارد شروع به نو شتن خاطراتش در مطبوعات کرد , از همان روزهای اول پیشنهاد دادم که این مجموعه را به صورت کتاب به چاپ برساند و هنوز هم بر این باورم که مجلد این خاطرات , گوشه ای از تاریخ مطبوعات خواهد بود.
اما 2 مطلب در این باره باید متذکر شوم . اول آنکه “نیک” همه را با یک چوب نزد , بلکه از گروهی به آرامی گذشت و گروهی را شهید کرد.
از طرفی قسمتی از همان داستانها که در نشریات مورد انتقاد او قرار گرفت , در همین روزنامه اینترنتی “روز” که خود نیک آهنگ هم دستی بر آتشش دارد در حال اتفاق افتادن می باشد.
البته در باره “روز” بعدا خواهم نوشت.

نکته دوم در باره مطالب اخیر وبلاگ اوست که این روزها به سرعت برق پر میشود . اولا همانطور که دوستان هم اشاره کردند ,این سرعت خواننده را عقب میاندازد و در طولانی مدت موجب آن میشود که به علت فاصله زیاد بین آخرین نوشته و آخرین مطلب خوانده شده, خواننده از پیگیری داستان صرف نظر کند.
و از طرفی هم گویند: اسهال قلم , با یبوست فکر همراه است.

C.
به هر حال . باز گردیم به بحث سیاه بازی:
این داستان جدال کلامی حسین و نیک کم کم داره من را یاد سیاه بازی های سیاسی دو دهه پیش میندازه.
این دعوا بیشتر شبیه نان قرض دادن است . حسین تلاش می کند که آب رفته را به جوی باز گرداند و شمار خوانندگان را با لا ببرد و نیک آهنگ هم فرصتی تا با همان چوبش به اسم حسین ,دیگران را بنوازد.
عدم آشنایی حسین با مطبوعات و فضای سیاسی دوران نوشته هایش را بیشتر تبدیل به طنز می کند و یک جانبه نگاه کردن نیک آهنگ به داستان همانی میشود که خاتمی را سیاه سیاه میبیند و یونس شکر خواه را سفید.

این داستان ادامه دارد

عصيان خدا

Friday, January 6th, 2006

-Pooyan Tabatabaei  - عکس از پویان طباطبایی

خسته از زهد خدايي نيمه شب در بستر ابليس
در سراشيب خطايي تازه ميجستم پناهي را
مي گزيدم در بهاي تاج زرين خداوندي
لذت تاريك و درد آلود آغوش گناهي را


پانزده دیماه سالروز تولد فروغ فرخزاد بود.شاید تنها شاعره فارسی زبان , که به خاطر شهامتش دوستش دارم.
فیلم “این خانه سیاه است” کار بسیار قابل تقدیریست ,اما هر چه بیشتر نگاه میکنم ,کمتر فروغ را میبینم و بیشتر ابراهیم گلستان را.این را از این جهت گفتم که تا میگی فروغ ,می پرسن “فیلم این خانه سیاه است را دیدی؟”

هر بار که میبنیم دختری در رویا زندگی می کنه و همیشه منتظر “پرنس” هست تا با اسب سفیدش بیاد و با یک بوسه بیدارش کنه و به بهشت آرزوهاش ببره, یا اینکه همش منتظره که مرد بیاد به سراغش و حتی اگه از کسی هم خوشش بیاد ابراز نکنه و ..... اون هم تو کانادا , واقعا به دید بلند فروغ آفرین میگم.

گنه كردم گناهي پر ز لذت
درآغوشي كه گرم و آتشين بود
گنه كردم ميان بازواني
كه داغ و كينه جوي و آهنين بود
در آن خلوتگه تاريك و خاموش
نگه كردم به چشم پر ز رازش
دلم در سينه بي تابانه لرزيد
ز خواهش هاي چشم پر نيازش
در آن خلوتگه تاريك و خاموش
پريشان در كنار او نشستم
لبش بر روي لبهايم هوس ريخت
ز اندوه دل ديوانه رستم
فروخواندم به گوشش قصه عشق
ترا مي خواهم اي جانانه من
ترا مي خواهم اي آغوش جانبخش
ترا اي عاشق ديوانه من
هوس در ديدگانش شعله افروخت
شراب سرخ در پيمانه رقصيد
تن من در ميان بستر نرم
بروي سينه اش مستانه لرزيد
گنه كردم گناهي پر ز لذت
كنار پيكري لرزان و مدهوش
خداوندا چه مي دانم چه كردم
در آن خلوتگه تاريك و خاموش

-Pooyan Tabatabaei  - عکس از پویان طباطبایی


گاهی چقدر حوبه اگه آدم یک جای خاص بزرگ شده باشه و یک سری دوستای خوب خاص داشته باشه که از محیط اطراف جلوتر باشند.
می خواستم یک مطلبی در باب هویت بنویسم .البته یک بخشش را در کوبا که بودم تمام کردم ولی میگذارم برای بعد. بخصوص که نیک هم این مطلب ایرانی بودن را شروع کرده.

به هر حال افراد پیشرو همیشه در دوره خودشون مشکلات زیادی دارند. ولی جامعه به خاطر وجود همین افراد رشد میکنه.
تا بیشتر از این سردم نشده برم زیر پتو که فروغ میگه:


گر خدا بودم ملائك را شبي فرياد مي كردم
سكه خورشيد را در كوره ظلمت رها سازند
خادمان باغ دنيا را ز روي خشم مي گفتم
برگ زرد ماه را از شاخه شبها جدا سازند
نيمه شب در پرده هاي بارگاه كبرياي خويش
پنجه خشم خروشانم جهان را زير و رو مي ريخت
دستهاي خسته ام بعد از هزاران سال خاموشي
كوهها را در دهان باز دريا ها فرو مي ريخت
مي گشودم بند از پاي هزاران اختر تبدار
ميفشاندم خون آتش در رگ خاموش جنگلها
مي دريدم پرده هاي دود را تا در خروش باد
دختر آتش برقصد مست در آغوش جنگلها
مي دميدم در ني افسوني باد شبانگاهي
تا ز بستر رودها چون مارهاي تشنه برخيزند
خسته از عمري بروي سينه اي مرطوب لغزيدن
در دل مرداب تار آسمان شب فرو ريزند
بادها را نرم ميگفتم كه بر شط تبدار
زورق سرمست عطر سرخ گلها را روان سازند
گورها را مي گشودم تا هزاران روح سرگردان
بار ديگر در حصار جسمها خود را نهان سازند
گر خدا بودم ملائك را شبي فرياد مي كردم
آب كوثر را درون كوزه دوزخ بجوشانند
مشعل سوزنده در كف گله پرهيزكاران را
از چراگاه بهشت سبزتر دامن برون رانند
خسته از زهد خدايي نيمه شب در بستر ابليس
در سراشيب خطايي تازه ميجستم پناهي را
مي گزيدم در بهاي تاج زرين خداوندي
لذت تاريك و درد آلود آغوش گناهي را

هوای وطنم آرزوست

Wednesday, January 4th, 2006

امروز سومین روزی هست که از سرماخوردگی شدید, مجبورم خانه بمونم.
عجیب دلم هوای تهران را کرده. اول برم یک سری به دفترمطبوعات خارجی , بعد قدم زنان برم تا دفتر مجله تصویر , زنگی به علی زارع بزنم و با هم دم در روزنامه سرق قرار بزاریم , ناهار هایی میدادند – البته اون اولای کار .ساعت 6 هم بریم به کافه که یواش یواش همه سر و کلشون پیدا میشد.کلی بحث و قهوه های خوب جواد و ...

یادمه روزی که شرق را بستن – به طور موقت – با رضا جلالی یک مصاحبه کردم تو همون کافه ژانتی, البته همه برای نهار جمع شده بودن تو کافه شوکا- خلاصه اون مصاحبه چاپ نشد و چقدر خوب شد ,چون هفته بعد ,شرق دوباره راه افتاد و رضا برگشت سر کار.

راستی , نازلی دوباره یک عدد از اون نوشته های خوبش را گذاشته رو سایت , حتما یک نگاهی بندازید.
“افسردگی قبل از ميلاد مسيح (عج)

وقتی از جاجرود برمی گردی و می بینی که همخانه گرامی سه روز پیش رفته پیش “مامان جونش” که برایش ماشین بخرد و همخانه گرامی هم به مناسبت این خوشبختی “بزنم به تخته ای اش” یک مهمانی جانانه داده است و کباب کوبیده های نیمه خورده روی میز دارند کپک می زنند ...”