Archive for January, 2008

Toronto

Wednesday, January 30th, 2008

Photo by Pooyan Tabatabaei - Toronto - پویان طباطبایی

آخرين آمار

Sunday, January 27th, 2008


Photo by Pooyan Tabatabaei - Hello Out there - پویان طباطبایی

طبق آخرين آمار, بعد از سكس : % 12 مردها دوش مي‌گيرند، 6% يه ليوان قهوه ميخورند، 9% مي‌خوابند و 4% يه بار ديگه سكس مي‌كنند اما %69 بقيه ميرن خونه پيش زنشون


Photo by Pooyan Tabatabaei - Hello Out there - پویان طباطبایی

Solitude

Tuesday, January 22nd, 2008


Photo by Pooyan Tabatabaei - Solitude - Whitby- پویان طباطبایی



Which one you Choose ??????????



Photo by Pooyan Tabatabaei - Solitude - Whitby- پویان طباطبایی

Blair go home

Saturday, January 19th, 2008


Photo by Pooyan Tabatabaei - Balir Go Home - پویان طباطبایی

During the speech, about 30 demonstrators gathered outside the downtown hotel to protest Blair’s visit.

Protesters rallied against the wars and occupations in Iraq, Afghanistan and Palestine. The demonstrators also denounced Blair’s decision to support the U.S. invasion of Iraq in 2003.

They said Blair misled the British public and world opinion by falsely claiming along with Bush that former Iraqi President Saddam Hussein had weapons of mass destruction.

No such weapons have been found in Iraq, and thousands of British troops remain in the country in support of U.S. soldiers.

Organizer Ali Mallah said it was “shameful” to invite Blair to Toronto when he supported Bush’s war in Iraq.

Blair stepped down as prime minister last June and was succeeded by Gordon Brown. He is now a Middle East peace envoy.

The demonstration was organized by the Toronto Coalition to Stop the War, a group of more than 50 labour, faith and community organizations.


Photo by Pooyan Tabatabaei - Balir Go Home - پویان طباطبایی

Sacrifice

Monday, January 14th, 2008

Photo by Pooyan Tabatabaei - Niagara falls - پویان طباطبایی

It’s a human sign
When things go wrong
When the scent of her lingers
And temptation’s strong

Into the boundary
Of each married man
Sweet deceit comes calling
And negativity lands

Cold cold heart
Hard done by you
Some things look better baby
Just passing through

And it’s no sacrifice
Just a simple word
It’s two hearts living
In two separate worlds
But it’s no sacrifice
No sacrifice
It’s no sacrifice at all

Mutual misunderstanding
After the fact
Sensitivity builds a prison
In the final act

We lose direction
No stone unturned
No tears to damn you
When jealousy burns

سوسن تسلیمی در گفتگو با خودش

Sunday, January 13th, 2008



تسلیمی، فعالیت سینمایی خود را با بازی در فیلم چریکه تارا ساخته بیضایی در سال ۱۳۵۷ آغاز کرد. فیلم شاید وقتی دیگر آخرین بازی او در سینمای ایران به‌شمار می‌آید.


شروع فعالیت سینمایی تسلیمی، همزمان شد با دوره انقلاب ایران. در زمان فیلمبرداری چریکه تارا، اعتراض‌های اجتماعی به اوج خودش رسیده بود. او می‌گوید: “بعد از انقلاب، سدی که در برابر ابراز اندیشه‌ها وجود داشت برای مدت زمان کوتاهی برداشته شد. ولی آن شیرینی آزادی بیان، امید به عدالت اجتماعی پایدار نبود و خیلی سریع جای خود را به نگرانی داد و قوانین جدیدی وضع شد که آثار هنری آن دوره را که سعی در مطرح کردن مسائل انسانی و اجتماعی داشتند زیر سئوال بردسوسن تسلیمی می گوید در سال 1359 از تئاتر شهر اخراج شده است.”


فیلم چریکه تارا پس از انقلاب به نمایش عمومی در نیامد. در زمان فیلمبرداری مرگ یزدگرد هم در سال ۱۳۶۰، بحث اجباری شدن حجاب برای زنان مطرح شد: “ما فکر می‌کردیم می‌توانیم زیر بار این تحمیل نرویم ولی فیلم توقیف شد. این فیلم فقط در سال ۱۳۶۰ در جشنواره نشان داده شد. بعد از آن، آقای بیضایی هر فیلمنامه‌ای را که برای تصویب دادند، رد شد.”


در آن دوره، سوسن تسلیمی به عنوان بازیگر در استخدام تئاتر شهر بود. وی سال ۱۳۵۹ در پی اعتراضی به سیاست فرهنگی این مرکز، به اتهام “کم‌کاری” پس از ۱۲ سال کار، اخراج می‌شود: “آن سال در نمایشی بازی نکرده و به پیشنهاد مدیر وقت آنجا به جای بازیگری در کتابخانه مشغول کار شده بودم. در پایان سال مدیر جدیدی آمد. اولین کاری که کرد این بود که حقوق ماهیانه مرا که ۲۴۰۰ تومان بود قطع کرد.پرسیدم علت چیست؟ جواب آمد که باید گزارش بدهی چرا در طی این سال بازی نکرده‌ای. من نوشتم که پیشنهادی در بهار همان سال داده‌ام که رد شده. تئاتر شهر هم به دلیل تعمیرات تعطیل بوده. طی تابستان و پاییز آن سال هم دو بار توسط افراد معترض اشغال و بار آخر برای مدتی تعطیل شده... به این دلایل توجهی نشد و حکم اخراج من داده شد. پس از آن هم تا اسمی از من برای بازی در کاری پیشنهاد می‌شد مورد مخالفت قرار می‌گرفت.”

وی ادامه می دهد: “تا اینکه سال ۱۳۶۲ بازی در مجموعه “سربداران” ساخته محمدعلی نجفی را شروع کردم. نقش “فاطمه” را بازی کردم که زن پرقدرتی بود. او مردپوشی می‌کرد و سوار اسب می‌شد و رهبر گروهی از جنگجویان بود. اما بی توجه به زحمتی که برای این نقش کشیدم، تعداد زیادی از صحنه‌هایی را... ادامه

You know who I am

Saturday, January 12th, 2008

pooyan tabatabaei
I cannot follow you, my love,
you cannot follow me.
I am the distance you put between
all of the moments that we will be.

You know who I am,
you’ve stared at the sun,
well I am the one who loves
changing from nothing to one.

Sometimes I need you naked,
sometimes I need you wild,
I need you to carry my children in
and I need you to kill a child.

You know who I am…

If you should ever track me down
I will surrender there
and I will leave with you one broken man
whom I will teach you to repair.

You know who I am…

I cannot follow you, my love,
you cannot follow me.
I am the distance you put between
all of the moments that we will be.

You know who I am…

Love And Hate

Friday, January 11th, 2008

Photo by Pooyan Tabatabaei -- پویان طباطبایی


Ah his fingernails, I see they’re broken,
his ships they’re all on fire.

...


He says, “Yes, I might go to sleep
but kindly leave, leave the future,
leave it open.”

He stands where it is steep,
oh I guess he thinks that he’s the very first one,
his hand upon his leather belt now
like it was the wheel of some big ocean liner.
And she will learn to touch herself so well
as all the sails burn down like paper.
And he has lit the chain
of his famous cigarillo.
Ah, they’ll never, they’ll never ever reach the moon,
at least not the one that we’re after;
it’s floating broken on the open sea, look out there, my friends,
and it carries no survivors.
But lets leave these lovers wondering
why they cannot have each other,
and let’s sing another song, boys,
this one has grown old and bitter.

“Leonard Cohen” 

Graduation day

Wednesday, January 9th, 2008

Photo by Pooyan Tabatabaei - Guelph- 2007 - Graduation day  - پویان طباطبایی

پای صحبت بهرام بیضایی؛ روز می گذرد

Monday, January 7th, 2008

photo By Ali Zare


نخستین برف زمستان که بارید، اولین اجرای “افرا، یا روز می گذرد” هم به نویسندگی و کارگردانی بهرام بیضایی به روی صحنه رفت. هنرمندی که گرچه کمتر مجال کار در حوزه سینما و تئاتر می یابد، ولی هر کدام از آثارش به خاطره ای ماندگار برای مخاطبان و علاقمندان آثار او تبدیل می شود. این گفتگو البته پیش از اجرای “افرا” انجام شد. این گفتگو صرفا خلاصه ای است از همه آنچه که می شد از بهرام بیضایی پرسید. از همه حرف هایی که سال هاست پشت هم تلنبار شده اند و گفتن شان ، فقط مرور اندوهی است که هر بار با خبر متوقف شدن فیلم یا تئاتری از بهرام بیضایی نصیب مان می شود. با این همه بیضایی ، آنجا، در دفتر کارش، جایی که کتاب ها محاصره اش کرده اند می نویسد و می نویسد تا کلماتش هستی مشترک او و مخاطبانش شوند.


پیش از آن که بخواهیم درباره “افرا” صحبت کنیم می خواهم کمی به حاشیه های حضور شما در صحنه تئاتر بپردازم. حضوری که همیشه باعث رونق بخشیدن به کالبد بی جان تئاتر می شود. آقای بیضایی یک تعبیر کلی از حضور شما در بین اهالی تئاتر یا منتقدان وجود دارد که معتقد است هر وقت مسئولان تئاتری به بن بست می خورند و زیر سئوال می روند به طور غیر مستقیم از حضور شما بر روی صحنه مدد می جویند تا بخشی از این فشارها را کاهش دهند. چون حضور شما به عنوان یک چهره معتبر و نامی آشنا برای مخاطبان تئاتر و عامه مردم باعث رونق این فضای راکد می شود. این حرف ها را تا چه حد قبول دارید و اصلا به آن معتقد هستید؟


ببینید من اصلا این حرف ها را نه شنیده ام و نه می خواهم بشنوم. چون اگر بخواهم تمام مدت دنبال این حرف ها باشم و آنها را ملاک و معیار کارهایم قرار دهم دیگر نباید زندگی کنم و باید صاف رو به قبله دراز شوم. چون در این فضا هر کاری که بکنیم باز یک نفر پیدا می شود که حرفی از جنس این حرف ها بزند. ممکن است واقعیت همین چیزی باشد که شما می گویید، شاید هم نباشد، نمی دانم. ولی بهرحال واقعیت این است که من هیچ فرصتی را برای کار کردن از دست نمی دهم. فرصت هایی که اندک هستند و بعضی وقت ها متاسفانه از دست می روند. مثلا همین سال گذشته قبل از اینکه قرار شود فیلم “لبه پرتگاه” را بسازیم قرار بود یک تئاتر کار کنم ولی چون فکر می کردم ساخت فیلم “لبه پرتگاه” امکان پذیر است پیشنهاد اجرای تئاتر را رد کردم. در نهایت فیلم ساخته نشد و به این ترتیب یک سال از زندگی من پوچ و بی حاصل گذشت.

امسال البته یک پروانه ساخت دیگر به من داده اند ولی این بار من قرارداد اجرای تئاتر را بسته بودم. اگر چه همین تئاتر هم مدام به خاطر تعمیرات تئاتر شهر عقب افتاد. آن هم تعمیراتی که به کلی زیر سوال است. اصلا چرا ما باید یک ساختمان قدیمی درست را که طبق اصول ساخته شده تبدیل به چلوکبابی و نان داغ ، کباب داغ کنیم؟ من این حماقت عمومی را که تمام فضاهای شهری و معماری مان را دارد به حمام سنگ تبدیل می کند درک نمی کنم. جالب اینجاست که بخاطر این گرایش عجیب و غریب تمام کوچه های ما تبدیل به کارگاه سنگ تراشی شده، انگار نه انگار که ما شهرداری داریم که باید روی این کارها نظارت کند. اصلا ساختمان های تهران سنگ نمی خواهد وقتی که امکان دارد این سنگ ها... ادامه