Mastan
April 10th, 2008
Boat On The River
April 7th, 2008Styx (pronounced “sticks”) is an American rock band that was popular in the 1970s and 1980s, with such hits as “Come Sail Away“, “Babe“, “Lady“, “Suite Madame Blue”, “Mr. Roboto“, and “Renegade.” Styx is the first band to have four consecutive albums certified multi-platinum by the RIAA
Take me back to my boat on the river
I need to go down, I need to come down
Take me back to my boat on the river
And I wont cry out any more
Time stands still as I gaze in her waters
She eases me down, touching me gently
With the waters that flow past my boat on the river
So I dont cry out anymore
Oh the river is wide
The river it touches my life like the waves on the sand
And all roads lead to tranquillity base
Where the frown on my face disappears
Take me down to my boat on the river
And I wont cry out anymore
Oh the river is deep
The river it touches my life like the waves on the sand
And all roads lead to tranquillity base
Where the frown on my face disappears
Take me down to my boat on the river
I need to go down, with you let me go down
Take me back to my boat on the river
And I wont cry out anymore
And I wont cry out anymore
And I wont cry out anymore
Soul Nidus
April 7th, 2008Genre: Alternative/Rock, Hometown: Mississauga
For several years and in 2 incarnations, Soul Nidus has been creating music – along with a growing buzz that started in Canada and has reached across the Atlantic to Europe and as far as two of the band members’ native Iran. That buzz continues to grow and spread across the globe through little more than word of mouth.
With the universal appeal of songs evoking the softer side of the Foo Fighters, and ranging to jams reminiciscent of bands like Audioslave, Soul Nidus’ music maintains a beautiful, unique flavour throughout. It would be impossible to attempt to sum up their overall sound as it’s all over the musical map, but it’s this unpredictability that makes them so memorable in a scene where so much is forgettable.
Easily listenable catchy guitar lines, with well thought out drum lines twist like DNA strands beneath the vocal styling of singer Ehsan Ashrafi, a small man with a huge voice. His gravelly croon has whispers of Dave Grohl-esque style, with a dash of Social Distortion’s Mike Ness, but never resorts, or lends itself to imitation.
In October of this year, the band flew to the UK for a number of intimate live shows, as well as interviews and acoustic sessions on national radio (BBC World, Kerrang! Radio etc.) and as featured artists on Total Rock Radio’s “Brave New World” show to promote the UK release of their latest album, “STOIC” (recorded at Megawatt Studios in Toronto’s SONY/BMG Building)..
Due to the trio’s stage presence, SOUL NIDUS has been dubbed a “Live Band” by fans and critics. Every show is unique – whether it’s by playing different versions of songs or simply improvising on stage.
SOUL NIDUS are currently working on new material for the follow up to their acclaimed LP “STOIC”.
Dith Pran, Photojournalist and Survivor of the Killing Fields, Dies at 65
April 6th, 2008Dith Pran, a photojournalist for The New York Times whose gruesome ordeal in the killing fields of Cambodia was re-created in a 1984 movie that gave him an eminence he tenaciously used to press for his people’s rights, died on Sunday at a hospital in New Brunswick, N.J. He was 65 and lived in Woodbridge, N.J.
The cause was pancreatic cancer, which had spread, said his friend Sydney H. Schanberg.
Mr. Dith saw his country descend into a living hell as he scraped and scrambled to survive the barbarous revolutionary regime of the Khmer Rouge from 1975 to 1979, when as many as two million Cambodians — a third of the population — were killed, experts estimate. Mr. Dith survived through nimbleness, guile and sheer desperation. His credo: Make no move unless there was a 50-50 chance of not being killed.
He had been a journalistic partner of Mr. Schanberg, a Times correspondent assigned to Southeast Asia. He translated, took notes and pictures, and helped Mr. Schanberg maneuver in a fast-changing milieu. With the fall of Phnom Penh in 1975, Mr. Schanberg was forced from the country, and Mr. Dith became a prisoner of the Khmer Rouge, the Cambodian Communists.
Mr. Schanberg wrote about Mr. Dith in newspaper articles and in The New York Times Magazine, in a 1980 cover article titled “The Death and Life of Dith Pran.” (A book by the same title appeared in 1985.) The story became the basis of the movie “The Killing Fields.”
The film, directed by Roland Joffé, showed Mr. Schanberg, played by Sam Waterston, arranging for Mr. Dith’s wife and children to be evacuated from Phnom Penh as danger mounted. Mr. Dith, portrayed by Dr. Haing S. Ngor (who won an Academy Award as best supporting actor), insisted on staying in Cambodia with Mr. Schanberg to keep reporting the news. He believed that his country could be saved only if other countries grasped the gathering tragedy and responded.
A dramatic moment, both in reality and cinematically, came when Mr. Dith saved Mr. Schanberg and other Western journalists from certain execution by talking fast and persuasively to the trigger-happy soldiers who had captured them.
صد سالگی هربرت فون کارایان؛ پرآوازه ترین رهبر ارکستر قرن بیست
April 5th, 2008کم نیستند کسانی که او را برجسته ترین رهبر ارکستر قرن دانستند. او به ویژه در نیمه دوم قرن بیستم یکی از پرآوازه ترین نامهای هنری بود. هربرت فون کارایان صد سال پیش در پنجم آوریل ۱۹۰۸ در شهر زالسبورگ (اتریش) به دنیا آمد.
فون کارایان در خانواده ای فرهیخته و موسیقیدوست بار آمد. پدرش پزشک بود، اما اوقات فراغت خود را با نوازندگی پر میکرد. مادرش زنی فرهیخته بود که به ویژه به تربیت هنری فرزند خود همت گماشت.
هربرت چهار ساله بود که نخستین درسهای پیانو را فرا گرفت. در پنج سالگی، درست مانند همشهری نابغه خود موتسارت، برای نخستین بار برای جمعیت پیانو نواخت. از ۱۹۱۶ تا ۱۹۲۶ در کنسرواتور موسیقی زادگاهش به آموزش و نوازندگی پیانو ادامه داد و رفته رفته تعلیم ساز را با فراگیری اصول موسیقی و فن تصنیف همراه کرد.
فون کارایان پس از گرفتن دیپلم دبیرستان، به خاطر علاقهاش به امور فنی، در سال ۱۹۲۶ به تحصیل در رشته ماشینسازی پرداخت، اما به زودی دریافت که باید زندگی خود را یکسره وقف موسیقی کند.
او از سال ۱۹۲۷ به کنسرواتوار موسیقی وین رفت و در رهبری ارکسترهای مجلسی استعدادی شگرف نشان داد. در اولین سال تحصیل موسیقی برای نخستین بار رهبری ارکستری کوچک را به عهده گرفت: اپرای فیدلیو از لودویک فان بتهوون.

با موفقیت اجراهای اولیه، نام این جوان به عنوان نابغهای تازه سر زبانها افتاد. شهر اولم در سال ۱۹۲۹ از او دعوت کرد که رهبری ارکستر تئاتر شهر را به عهده بگیرد. او سراپا شوق و شور به اولم رفت، اما از همکاری با ارکستر اولم دل خوشی نداشت: “نوازندگان ارکستر همه چیز را به طرز وحشتناکی غلط اجرا میکردند.” اما با این همه، این نخستین تجربه رهبری، فرصتی برای او بود که بیشتر بیاموزد و آموختههای خود را در عمل تجربه کند.
در سال ۱۹۳۴ با پایان قراردادش با ارکستر تئاتر شهر اولم، چند ماهی بیکار بود، اما سرانجام موفق شد مدیریت هنری ارکستر شهر آخن را به دست آورد که ارکستری بزرگ و معتبر به شمار می رفت. او در مقام تازهاش، جوانترین رهبر ارکستر سراسر آلمان به شمار میرفت.
او که تنها ۲۷ سال داشت با کار و تلاشی فوقالعاده توانست باز هم بر آوازه ارکستر آخن بیفزاید. با شهرت و اعتباری که به دست آورده بود، درهای موفقیت یکایک به روی او باز شد. بزرگترین اپراهای آن روز آلمان در برلین، مونیخ و وین از او دعوت کردند.
در سال های ترس و نکبت
فون کارایان در سالهای جنگ جهانی دوم (۱۹۳۹ تا ۱۹۴۵) در صحنههای مهم موسیقی آلمان و اتریش و ایتالیا فعال بود. آخرین ماههای جنگ را نگران و وحشتزده در شمال ایتالیا گذراند.
تردیدی نیست که در کارنامه فون کارایان لکه ای سیاه وجود دارد. او از همان اوان قدرتگیری نازیان در آلمان، به عضویت حزب ناسیونال سوسیالیست درآمده بود. بنا به اسناد موجود او از آوریل یا مه سال ۱۹۳۳ عضو حزب بوده است. خود او در توجیه این اقدام گفته است که در سال ۱۹۳۵ به خاطر به دست آوردن منصب رهبری ارکستر آخن، به عضویت در حزب “ناچار” شده، زیرا گرفتن چنین پست مهمی بدون عضویت در حزب، امکانناپذیر بوده است.
تحقیقات بعدی و از جمله دادگاه نورنبرگ که پس از جنگ توسط متفقین تشکیل شد و به پرونده بسیاری از فعالان نازی رسیدگی کرد، چیز مهمی از فعالیت سیاسی فون کارایان نشان نداد. گمان غالب این است که او به امور سیاسی علاقهای نداشته و تنها از روی “فرصتطلبی” عضو حزب شده است.
فون کارایان پس از پشت سر گذاشتن مشکلات سیاسی، که بیش از دو سال او را از فعالیت هنری دور نگه داشت، از سال ۱۹۴۸ به رهبری ارکستر برگشت و بارها و بارها در صحنه پراعتبار اسکالا در میلان، ارکستر فیلارمونیک لندن، اپراخانه وین و فستیوال زالسبورگ حضور یافت.

در راس ارکستر برلین
مرحله دوم یا اساسیتر در زندگی هنری هربرت فون کارایان به سال ۱۹۵۴ و زمانی شروع شد که او مدیریت هنری ارکستر فیلارمونیک برلین را به عهده گرفت. در این سمت تازه بود که او نه تنها خود پیشرفتی پیوسته و خیرهکننده را در جهان موسیقی آغاز کرد، بلکه طی بیش از سی سال ارکستر فیلارمونیک برلین را به یکی از معتبرترین ارکسترهای جهان بدل کند.
این در با یک تصادف به روی فون کارایان باز شد: در ۳۰ نوامبر ۱۹۵۴ ویلهلم فورتونگلر رهبر پرآوازه ارکستر سمفونیک برلین ناگهان درگذشت. ارکستر که یک رشته اجرا در آمریکا و کانادا برنامهریزی کرده بود، به رهبری تازه نیاز داشت. فون کارایان بیدرنگ این سمت را قبول کرد و با عقد قراردادی کمسابقه رهبر مادامالعمر ارکستر شد.
رشد ارکستر فیلارمونیک برلین و سرگذشت فون کارایان تا ۳۵ سال بعد و نزدیک مرگ او به هم گره خوردند. با کار با همین ارکستر بود که فون کارایان موفق شد بیشترین ایدههای موسیقی خود را تکامل بخشد و با فعالیتی پیگیر و خستگیناپذیر اجراهای بیشماری را ضبط کند و به بازار بفرستد. گفته میشود که او در میان رهبران ارکستر، بیشترین صفحههای موسیقی کلاسیک را تولید کرده است.
فون کارایان به عنوان “رهبر میهمان” با بیشتر ارکسترهای معتبر جهان همکاری کرده بود، اما به ارکستر برلین علاقهای ویژه داشت که ثمره همکاری طولانی او با این ارکستر بود: “چنین تفاهمی تنها با همکاری درازمدت میسر شد.... واقعیت این است که این ارکستر هر نت را با آگاهی عمیق و با احساس مسئولیت کامل اجرا میکند... این ارکستر هر اثری را قبل از هر چیز، با قلب خود اجرا میکند. برای این ارکستر یک نت موسیقی قبل از هر چیز یک تکه احساس است.”

سبک کار
در رهبری ارکستر سبک فون کارایان، بیش از هر چیز با اصالت صوتی، شفافیت صدا و صراحت طنین شناخته میشود. او به دنبال سنت رهبران محبوب خود آرتورو توسکانینی و فورتونگلر، سنجشگر دقیق و سختگیر هر نت و طنین هر صدای موزیکال بود.
منتقدی درباره او گفته است: “این آقای فون کارایان به شدت متعهد بود، هم نسبت به خود و هم نسبت به موسیقی و آهنگسازان. و به همان نسبت به شدت سختگیر بود، هم با خود و هم با اعضای ارکسترش. از بدعتهای بیپایه گریزان بود، اما هرگز دنبالهروی یا تقلید نمیکرد. قدرت بیانی هر اثر و روحیه آهنگساز را به طور عمیق حس میکرد، و میکوشید آن را در اجرا با ارکستر متبلور کند.”
منتقد دیگری درباره او گفته است: ”فون کارایان با تعمق در آثار موسیقی از آنها رازهایی بیرون میکشید و سپس از ارکستر میخواست که آنها را مترنم کند، اما او با این کار به حریم آهنگسازان تجاوز نمیکرد. او میتوانست اوجهای اثر را بالاتر ببرد و گوشه کنارهای آن را برجسته کند. آوازخوانها را میفهمید و به آنها حرمت میگذاشت، آوازها را به همراه آنها زمزمه میکرد، با آنها نفس میکشید و گوهر کلمات را احساس میکرد. با بستن چشمهایش تلاش میکرد همه چیز را فراموش کند و سرراست به ژرفترین لایههای موسیقی نفوذ کند.“
دریافت حسی فون کارایان از آثار موسیقی، شناخت عمیق او از جزئیات هارمونی، حافظه بینظیر او و حضور قوی و اعتمادبخش او در میان ارکستر، به اجراهای او شور و حال خاصی میداد.
فون کارایان همواره با چشم بسته بر فراز ارکستر میایستاد. موقع رهبری نه به اعضای ارکستر نگاه میکرد و نه به شنوندگان، اما با تمام وجود نزد آنها بود، چنانکه توضیح داده است: ”زیباترین لحظه موقعی است که بتوانید میان لحن ارکستر و نبض شنوندگان همنوایی ایجاد کنید. این سعادت بزرگی است که همیشه دست نمیدهد، اما اگر به آن برسید، به هماهنگی کامل و اوج هارمونی رسیدهاید.“
به نظر منتقدان مهارت فون کارایان بیشتر در رهبری آثار دوره رومانتیک، در موسیقی قرن نوزدهم و آثار آهنگسازانی مانند بتهوون و برامس، بروکنر و ریشارد واگنر تا پیتر چایکوفسکی بوده است. چنانکه در طول زندگی چهار بار آثار سمفونیک بتهوون را به طور کامل اجرا کرد. موسیقی کلاسیک مدرن، از ریشارد اشتراوس به بعد، از حیطه هنر او بیرون است.
در کنار انضباط و سختگیری فون کارایان در کیفیت صوتی، باید از توجه خاص این رهبر ارکستر به امور و امکانات تکنیکی یاد کرد، و حتی از توجه منظم او به نکات فنی، که سبک کار او را در عنایت ویژه به صراحت و روشنی طنین اصوات تکمیل می کند. به علاوه میتوان گفت که او در صحنهگردانی و بهرهبرداری تجارتی از موسیقی کلاسیک نیز چیرهدست بود.
هربرت فون کارایان سه بار ازدواج کرد. از ازدواج سومش (۱۹۵۸) صاحب دو دختر شد. فون کارایان در زندگی خصوصی نیز پرشور و گاه جنجالآفرین بود. او در ۱۶ ژوئیه ۱۹۸۹ در شهرک آنیف در نزدیکی زالسبورگ درگذشت
سرودی برای مرد روشن که به سایه رفت
April 3rd, 2008Sound of Silence
April 2nd, 2008
Hello darkness, my old friend
I’ve come to talk with you again
Because a vision softly creeping
Left its seeds while I was sleeping
And the vision that was planted in my brain
Still remains
Within the sound of silence
In restless dreams I walked alone
Narrow streets of cobblestone
‘Neath the halo of a street lamp
I turned my collar to the cold and damp
When my eyes were stabbed by the flash of a neon light
That split the night
And touched the sound of silence
And in the naked light I saw
Ten thousand people, maybe more
People talking without speaking
People hearing without listening
People writing songs that voices never share
And no one dared
Disturb the sound of silence
“Fools”, said I, “You do not know
Silence like a cancer grows
Hear my words that I might teach you
Take my arms that I might reach you”
But my words, like silent raindrops fell
And echoed
In the wells of silence
And the people bowed and prayed
To the neon god they made
And the sign flashed out its warning
In the words that it was forming
And the sign said, “The words of the prophets are written on the subway walls
And tenement halls”
And whispered in the sounds of silence


















































































